|
|
|
|
|
وقتی به خودمان دروغ می گوییم آن را بلند تر فریاد می زنیم . اریک هافر
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 بهمن1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام به هم وطنان ارجمند بالاخره بعد از چند ماه متوالی و بعد از پیگیری های انجام شده طرح خوشه بندی انجام شد .شما می توانید با مراجعه به سامانه اطلاع رسانی از نتایج طرح باخبر شوید و یا از طریق سرویس پیام کوتاه (SMS) از خوشه خود مطلع شوید . **** -چی میگن ؟ -طرح توشه بندی یا پوشه بندی چه طرحی هست؟ - باید ثبت نام کنیم ؟ نه بابا مثل اینکه ثبت نام شده - ای دل غافل ما که ثبت نام نکردیم باید کجا بریم ؟ - حالا بذار تکلیف ثبت نام شده ها مشخص شه تا برسن به تو -ما که ثبت نام کردیم کجا باید بریم؟ -چی کار کنیم ؟ -بعد چی میشه ؟ - قراره بهمون پول بدن ؟ -آره البته باید توشه 1 باشی . -خانم می خوام ببینم توشه چندم . -آقا توشه نه و خوشه . می خواین ببینین خوشه چندین ؟ خب کد رهگیری دارین ؟ نه گمش کردین ای وای چرا ؟ - ما که یادمون نمی یاد کد رهگیری داشته باشیم . -تو که کد رهگیری داری بذار ببینم خوشه چندمی . - من خوشه 3 هستم خب یعنی چی ؟ -یعنی که درآمدتون بالاست و رایانه بهتون تعلق نمی گیره . آخه چرا رایانه تعلق نمی گیره ؟چون بر اساس نتایج راستی آزمایی تشخیص داده شده که درآمدتون بالاست . - ای بابا من که مسافرکشی می کنم . - من چی ؟من که مستاجرم - من چی ؟من که کار ندارم - من چی که کار آزاد دارم منم خوشه 3 کار آزاد مگه درآمدش بالاست یه روز کاره و 29 روز بیکار؟! - آخه من چی ؟ **** یه عده بعد از اینکه از خوشه شون مطلع شدن شال و کلاه کردن و رفتن سراغ دهیار . آقای دهیار واسه چی منو تو خوشه 3 قرار دادی مگه نمی دونی درآمدم پایینه ؟ آقای دهیارم که دید طرف خیلی عصبانیه و طرف به هیچ طریقی ول کن معامله نیست گفت :« اون موقع که گفتم گاو نخر رفتی خریدی حالا هم فهمیدن که پولداری من که کاری نکردم » پیر مرد : « ای وای پس از گاو من فهمیدن ؟؟!» **** تو ادراه پست مردم سر رو دست هم رو میشکنن تا زودتر بفهمنن تو کدوم خوشه اند **** راننده ها هم یه موضوع دیگه پیدا کردن واسه تحلیل و گرم کردن سر مسافرا گیچ شدن چند مسافر که یادشون رفته بود کرایه تاکسی رو بدن یا اینکه یادشون رفته بود بگن کجا پیاده میشن دیدم . **** آقا ما اعتراض داریم . خانم ما اعتراض داریم چطور باید اعتراض بنویسیم آخه شرح حال دادیم ما که گفتیم پول نداریم؛ ما که گفتیم بیکار داریم . - مبادا دروغ گفته باشینا چون به قول گفتنی برف بلاخره یه روزی آبی میشه و گند کاریاتون درمیاد . آقا دیدی دروغت دراومد! قیمت خونت رو پایین می نویسی !چطور می خوای بفروشی قیمت بالا می گی !حالا که می خوان درآمدت رو برآورد کنن می گی گدای سر کوچه ای ؟! حالا شما مسئولان طرح رو دست کم گرفتین ؟! ****
اینا مشاهدات من تو این چند روزه .چهره آشفته مردم شرح و نارضایتی بر اثر طرحی که خیلی ها حتی اسمش را نمی دونن .تو ماشین ،بین راه، تو خونه ها و بالاخره همه جا بحث بر سر طرحه همه ناراضین البته به غیر از معدود کسایی که خوشه 1 شناخته شدن . حتی اونایی که خوشه 2 هم هستن اعتراض دارن که چرا 1 نیستن ؟ جنگ خوشه 1 با خوشه 3 خوشه 2 با 1 و... تا دیروز کم جنگ داشتیم و دسته دسته شده بودیم امروز بازهم یه دسته بندی دیگه صورت گرفته وتا دیروز باید تعیین میکردیم که آبی هستیم یا قرمز ،شیعه هستیم یا سنی ،پرچم ایران یا سبز؟ و امروز باید بگوییم خوشه چندمیم ! **** ما یاد گرفتیم که سرمایه داران را بسان زالو صفتان کنیم و این طرح دامن میزنه به تصورات اینچنینی و تشدید میکنه که مردم همچنان گداصفت باقی بمونن. حتی کسی نمی تونه ادعا کنه که درآمدش بالاست . چون اونوقت نمی تونه کاسه گدایی دراز کنه . این طرح میگه همچنان باید : - وابسته باشی - سرگردان باشی - منتظر باشی و فرهنگ انتظار رو یاد بگیری - چشم انتظار باشی - و باید به بایدها توجه کنی ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خیلی حوصلم سر رفته بود این بود که ترجیح دادم یه سری به عکس های دانشگاه و خوابگاه بزنم و تجدید خاطراتی کنم از بینشون این عکس ها رو برا وبلاگ انتخاب کردم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بازم به یه مرد خیر از مردای شهرمون برخوردم.راستش خانوادگی می خواستیم بریم یکی از اماکن مذهبی شهر اما راه رو گم کرده بودیم که یه آقایی رو کنارصندوق صدقات دیدیم . تعجب کردیم با وجود بارون شدید ،بدون چتر، سخت مشغول کار بود. تو مسیر از چند نفرآدرس رو پرسیدیم اما همه می گفتن :«مستقیم برید» ما هم فکر کردیم حتماً مسیر مستقیم راه به نا کجا آباد داره که آدمای بی حوصله برای راحت تر کردن کار خود این آدرس رو بهمون می دن . این بود که ترجیح دادیم از این آقا که محل کارش اتفاقاً کنار صندوق صدقات حرم بود ، جویای آدرس شیم . بعدش خواهرم از تو ماشین داد زد :«آقا حرم کدوم طرفه؟ » اون آقا که سخت غرق کارش بود ترسید و لرزید و پرکید اما به روی خودش نیاورد و آدرس دقیق رو بهمون داد .خواهرم خندان گفت:« ای وای قلابش افتاد تو صندوق دیدی چی شد؟! طعمه هاش در رفتن .» اما من به حالش گریه کردم راستش اگه من جای اون آقا بودم آدرس رو نمی گفتم که هیچ ،کلی فحش نثار کسی می کردم که حواسم رو پرت کرد اما اون آقای خیر صبر پیشه کرد و حرفی نزد . بعد که از اونجا رد شدیم کمی به کار سختش فکر کردم آخه تو اون بارون مگه چقدر می تونست کاسبی کنه مخصوصاً با وجود آدمایی مثله ما که هر آن حواسش رو پرت می کردن ثانیاً طعمه ها که اکثراً از جنس فلز بودن اما قلابی که خودش طراحی کرده بود فقط مخصوص طعمه های کاغذی بود . با این اوصاف باز دلم واسه این آقای خیر سوخت که امشب آیا تو دخلش اسکناسی برای گذران اموراتش داره یا نه ؟ آخه مثله اینکه قلاب و اسکناس ها هر دو امشب باید تو صندوق می موندن و مرد خیر ،چشم انتظار آن دو .اما می تونم از این به بعد یه کاری واسش بکنم و به عبارتی تو صندوق صدقات به جای سکه اسکناس بریزم !تا مردان خیر بعد از چندین ساعت کار یه طعمه ای به قلابشون گیر کنه . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
بیکاری یا بیگاری کدوم رو می پسندید ؟
ما برا اینکه از اثرات سوء بیکاری در امان باشیم و بیکار نباشیم به بیگاری کشیده می شیم .می گن عصر برده و برده داری تموم شده اما ما تو عصری زندگی می کنیم که آدما خود ،داوطلبانه برده می شن و ککشون هم نمی گزه تو این وضعیت اعتراضی هم به وضع موجود نیست چون این وضعیت به خواست و اراده ی خود برده ها به وجود اومده ! زمانی کارگر به خاطر احقاق حق خودش اعتراض می کرد و امروز سیل عظیم فارغ التحصیلان که عمدتاً زنن تو وضع بردگی به سر می برن . تو این حال همه خودشون رو به گوچه علی چپ می زنن !کی به کیه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
بنا به حکم واجب بودن «جواب سلام» ،به «سلام» پسری که کنارم منتظر ماشین بود ،جواب دادم و سوار ماشین شدم ؛از قضا تو یه ماشین نشستیم و کرایه ام رو خواست حساب کنه .گفتم : نه نمی شناسمت .جا خورد و با دلخوری گفت :واقعاً نمی شناسی . کمی به کله ام فشار آوردم تصویری ازش تو ذهنم بود و کم کم داشتم جا می آردم که کیه. اما اسم خودش رو نمی دونستم خواستم با اسم مادر و پدرش صدایش کنم مثلاً بگویم: پسر فلانی اما دیدم اسم مادر پدرش رو هم نمی دونم . دقایقی طول کشید اما نمی دونستم چی بگم آخه مردم محلمون اسم مادرش رو« زی زی گولو» گذاشته بودن و اونم با این اوصاف می شد« پسر زی زی گولو» اما نمیشد که اینطور بگم هر چقدر فکر کردم اسم اصلی خودش و پدر و مادرش یادم نبود فقط صفاتشون یادم می اومد . گفت : مگه «خواهر علی »نیستی ؟گفتم : چرا هستم . اونم اسم منو نمیدونست ولی لااقل اسم داداشم رو می دونست . بعد گفتم :شناختم همسایمون بودین . از ماشین پیاده شدم ولی کلی شرمنده بودم از فرهنگ غلطمون تو نامگذاری. آخه این چه اسمی بود هر فردی اسم ،فامیل داره اما ما آدما رو باز به اسمایی که خودمون می ذاریم میشناسیم مثلاً یکی دیگه از همسایه هامون اسمش یوسفه و مردم فامیلیش رو نمیگن به جاش میگن :«یوسف نقلی »که خودش ماجرا داره و همین طور اسم های دیگه که بعضیاش واقعاً تحقیر آمیزه .مردم محله با اینکه همه همدیگر رو میشناسن اما شناساییشون بر اساس اسمیه که خودشون می ذارن. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات که خیلی دلم از آدمها و صفات رذیلشون می گیره برا آروم شدن فقط دوست دارم طبیعت خدا رو نگاه کنم بدون اینکه چشمم به آدمها بیفته .البته تو دنیای ما سخته که یه جایی رو پیدا کنی که آدم نباشه مخصوصاً وقتی که اعصابت خرد باشه و وسط شهر باشی . چند روز پیش هم خیلی قاطی بودم از دست یه سری از آدم های تازه به دوران رسیده که سعی می کردن دق دلیا و سختیایی که کشیدن سر من تازه به دوران رسیده خالی کنن البته منم دیگه طاقت نیاودم و درجا زدم چون واقعاً خسته شده بودم با اینکه اکثر اوقات سعی میکنم که با موقعیتی که در اون هستم سازگار شم اما گاهی اوقات که احساس می کنم که آدمها می خوان که شخصیتت رو لگد مال کنن تا ثابت کنن خودشون یه کاره ای هستن واقعاً نمی تونم دووم بیارم . تصویر بالا رو هم همون موقع گرفتم و خیلی سعی کردم تو زاویه دوربین هیچ بشری نباشه ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
گزارش اردوی زنان به « شاهزاده ابراهیم »یکی از اماکن مذهبی استان گیلان مامانم از افتخاراتش اینه که باهاش به گردش برم من هم تصمیم گرفتم که چند اردویی با مادرم برم چون هم همراهش می شدم و هم تجربه ای بود برام و مشاهده مشارکت آمیز از اونچه که زنا تو اردوها انجام می دن و طریقه مدیریت و... **** کاروان چی محله یه هفته ای میشد که اعلام کرده بود اردوی هفته یه اردوی 2 روزه به مقصد «شاهزاده ابراهیم» با هزینه ایاب و ذهاب چهار هزار تومان ، دوشنبه ساعت 5 عصره .زنایی که تمایل داشتن می تونستن با ثبت نام تو این این اردو شرکت کنن. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
تشکرات مخصوص از ستاد روحیه دهی سازمان شهرداری ستاد روحیه دهی سازمان شهرداری چند مدت پیش آگهی استخدامی داده بود مبنی بر اینکه قراره تغییر و تحولات اساسی تو شهرداری کل کشور صورت گیره و بدین منظور چندین رسته شغلی به سازمان اضافه شه اما بنا بر پیگیری های انجام شده و با تعویق 9 ماه از طرح پیشنهادی فهمیدم که آگهی هایی با این موضوع کشکه و حتی به درد آش رشته هم نمی خوره. اما از کارکردهای مثبت این طرح عظیم : - فارغ التحصیلان چندین رشته که آرزوی دیدن رشته ی تحصیلی خود تو لیست نیازمندیهای سازمان ها بودن بالاخره امیدشان ناامید نشد ویه بار اسم رشته ی تحصیلی خودشون رو تو آگهی های استخدامی دیدن و چه شادیهایی که بدین منظور صورت نگرفت! - بالارفتن اطلاعات فارغ التحصیلان در مورد شهرداری مخصوصاً با خوندن دانشنامه 900 صفحه ای سازمان که منبع امتحان معرفی شده بود . - سود کافی نت ها با فروختن پرینت دانشنامه ی دانلود شده از سایت سازمان - و کارکردهای مثبت دیگر که در حد یه پست نمی گنجه .
این روزها از چند نفر از کارمندای سازمان شهرداری اصل قضیه رو جویا شدم و به گفته این مسئول این موضوع هم در حد یه حرف بود و برای پی بردن به صحت قضیه رجوع شه به اینکه از کی تا حالا حرف راست شنیدی ؟!با گفتن این حرف آب پاکی رو ریخت رو دستم. به گفته ی یک منبع موثق دیگه در کل همه ی آگهی های استخدامی کشکه و از این طریق کسی نمی تونه کار پیدا کنه . آگهی های استخدامی هم یکی از مراحل قانونی شدن برای کسانیه که به نوعی کارآموز خود سازمانن و کسانی که رسمی نشدن . همه باید بدونن که دروازه ورود به این سازمان ها ، جهت دیگه ای سیرمیکنه و بر هر فردی واجبه که این اصل اساسی رو بدونه . از همون موقع به مقصود کارشناسانی که این طرح متفاوت را پیشنهاد دادن پی بردم واین مطلب را به نمایندگی از جوانانی که پیگیر ماجرا بودن و از اثرات مثبت طرح بهره بردن وبه قصد تشکر از کارشناسان این طرح عظیم نوشتم و این که بگویم دست مریزاد کارشناسان طرح البته پوزش می خواهیم که کمی دیر به هدف والایتان پی بردیم در عصری که جوونا ن حتی سرگرمی ندارن و به نوعی با خود درگیرن که چطور اوقات فراغت خود روپر کنن و مدام به پوچی میرسن راه حل نوینی بود . امیدواریم شاهد راه حل های نوین تری از عقل های سلیم کشور عزیزمون باشیم ! موفق و موید باشید کارشناسان محترم که کمر همت در سرگرم کردن جوانان به بن بست رسیده می کشید ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا فکر کردید که تا چه حد مفاهیم بیرونی که ساخته ذهن خودمونه می تونه سرگردونمون کنه . یعنی برای اینکه سرِ دهر بشی چه کارا که جامعه ایجاب می کنه انجام نمی دی . البته گاهی اوقات برای دووم آوردن مجبوری کارایی انجام بدی که به هیچ عنوان تمایل به اون نداری . مدتها پیش پدرم بهم این مسئله رو گوشزد کرده بود اما بنا به گفته اش کله ما جوونا مثل لار ترب می مونه و من هم قبول نکردم تا خودم به این نتیجه رسیدم با این که زمان برد اما الان به صحت نتایجم باور دارم .حالا رسیدم و نمی خوام که به خاطر یه مفهوم بیرونی که ساخته خودمونه سرگردون و اندر خم هزاران کوچه که سراب گونه است شم .
لار ترب : در زبان گیلکی به ترب پوک و تو خالی گویند . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر ما اینور و اونور داره و بدون مرکزه ؛ اما یه نخودی داره که وقت یارگیری دیر جنبید و تو هیچ کدوم از این گروهها نگنجید وتنها و بی یار وسط این وریا و اون وریا گیر کرد و شد نخودی. نخودی وقتی نخودی موند دلش شکست ؛چون یه ما نداشت. تک و تنها خودش بود و حصارای دور سرش . چاپلوسی بلد نبود، وفادارم نبود خودش رو باید می چسبوند به اینوریا یا اونوریا اما اینکار رو نکرد و تنها ،تو تردید به سر برد . نخودی می خواست مرز نباشه بیزاربود از مرز بندی ،اصلاً فلسفه ی یارگیری رو نمی فهمید وقتی شهر می تونست مرکز داشته باشه چرا مردم شهر باید می رفتن تو گوشه؟ نخودی می خواست یه ما باشه تا خودشم توشون گم شه . چند مدتی از یارگیری می گذره و نخودی ول معطله تو شهر بی درو پیکر . وسط رزم و جنگ نخودی شوت می شه به اینور و اونور و حالا بعد این مصیبتا میگه: - ای کاش یکی از این دو تا ما ها رو انتخاب می کرد - ای کاش اونم طریق دیگران رو در پیش می گرفت . نخودی دوست داره چشمش و رو هم بزاره و بره یه شهری که مرکز داشته باشه . گوشه هاش خالی باشن . اونوقته که بودنش معنی پیدا می کنه. با اینکه تو اون شهر نخودی نیست همه تو مرکزن و همه دیده میشن ،هیشکی شوت نمیشه ، هیشکی تنها نیست وهیشکی آرزوی مردن نمی کنه ! اما زندگی نخودی تو این شهر شده سرگذشتِ درگذشت آرزوهاش و تنها آرزوش اینه که تو این شهر بمیره .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستون سال جاری چند تا اردوهایی که زنای روستا ترتیب داده بودن رفتم البته اکثر این اردوها زیارتی بود . نتیجه هایی تو سفر با خانم ها گرفتم چند روز آینده می نویسم اما یکی از عکس هایی که تو اردو گرفتم و برام جالبه عکس زیره :
همین که رسیدم اونجا چند تا از خانم های مسن رفتن کنار مقبره و دست به ضریح خوابشون برد اولش دو نفر بیشتر نبودن اما کم کم همه ی خانم های مسن رفتن دور ضریح و تا موقع رفتن تو همون حالت موندن . اکثریت شرکت کنندگان تو اردو رو خانم های مسن تشکیل می دادن و تنها گزینه ای که برای اردو پیشنهاد می دادن اماکن مذهبی بود . به نظر می رسه تو دوران پیری آرزوشون اینه که فقط برن زیارت و بهترین حالت ممکن اینه که در این مکان دست به ضریح باشن .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
از ازدحام ماشین کنار در همسایه میشه بو برد که خبراییه . نزدیک تر میشم اما نه مثل اینکه آدم ها هم صف کشیدن حتماً انتظار یه چیز مهم رو می کشن .باید خبر مهمی باشه که اینهمه آدم اینجا منتظرن . از مادرم که بیشتر خبر محلمون و اتفاقای جدیدش رو داره جویا میشم . مامانمم که یه سر رفته بود خونه همسایمون بهم گفت :«فال گیر معروف که هر چند سال یه بار میاد اینجا اومده، حالا هم مردم برا اینکه از آیندشون باخبر شن اینجا صف موندن تا نوبتشون شه » ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
مطلب این پست رو چند مدت پیش برای ویژه نامه استانی روزنامه وطن امروز نوشتم که امروز چاپ شد . قابل توجه سازمانهای زیربط در حوزه توریست و گردشگری : توصیه های « دون دون»به « الستون ولستون»
« دون دون»قصه ها به سراغم آمده و مدام در گوشم وزوز کرده و ندای بشکن بشکن سر می دهد . « دون دون»می خواهد که صدای مردم باشم و به نمایندگی از آنها بشکنم هر چه تابوی موجود در جامعه و فرهنگ را که ناهمگون با ساخت آن است و از طرفی آسیب های اجتماعی ، فرهنگی ،اقتصادی و... زیادی را در پی دارد . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
۱۶ آذر ،روز دانشجو رو به همه ی دانش +جو + یان عزیز تبریک میگم .
سالهای قبل که دانشجو بودیم از اینکه یکی این روز رو بهم تبریک بگه ذوق می کردم چون فکر می کردم برام ارزش قائله . اما اکثر کسایی که بهم تبریک می گفتن خودشون دانشجو بودن و برام زیاد ارزشی نداشت .وقتی مهمه که یه نفر از یه قشر دیگه این روز رو به خاطر بسپاره و یادش باشه که تو این روز چه اتفاقایی افتاده اما تو این مراسم هم مثل مراسم های دیگه کسایی که خودشون شاملش می شن مجبور به خود تحویلگیرین یا مجبورن به دیگران بفهمونن که همچین روزیم هست ! اما بازم داشتن یه مناسبت که برا خودته بهتر از نداشتنشه . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
عید غدیر را بدین گونه به همه انسان ها تبریک می گویم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
قطرات باران تند و تند فرود می اومد و راننده ها پا رو گاز می ذاشتن و می خندیدن . زمان بر وفق مراد راننده ها بود چرا که به گفته خودشان در روزهای بارانی این مسافران هستند که باید دنبال راننده ها بدواند تا بلکه راضی شن و سوارشون کنند . دقایقی تو ایستگاه ماشین منتظر ماشین بودم . اما راننده ها خالی می رفتند و با اینکه از مسافران می پرسیدن که مسیرتون کجاست اما کسی رو سوار نمی کردند . کم کم معلوم شد که مقصودشون چیست . بله مدتها منتظر بودن تا دق دلیشان رو سر مسافرا خالی کنن فقط باید می گفتی دربستی یا چند برابر قیمت تا سوارت کنن . لحظاتی گذشت تا اینکه از بین مسافرا یه نفر گفت : آقا دربست . راننده توقف کرد و بعد اون مسافربه ما که مثل او ساعاتی رو منتظر ماشین بودیم اشاره کرد و گفت : «شما هم می تونید سوار شید مسیرمون یکیه ». نگاهم به اون مسافر در اون لحظه یکباره تغییر کرد چرا که تا لحظاتی قبل با دیدن وضعیت جسمیش از دلسوزی آهی کشیده بودم اما حالا او با این کارش به من فهمونده بود که خودمون بیشتر نیاز به دلسوزی داریم . بله اون مسافر یه معلول بود ومجبور بود با عصا راه بره. تو ماشین از سرگذشت خودش گفت که یه نمونه از قربانیان تصادفات جاده ایه کشورمونه . سالانه 40 هزار نفر به تعداد معلولان کشور اضافه میشه که عمده علت معلولیت ها آسیب ها ی غیر عمدی بالاخص تصادفات جاده ایه و مسافره فداکار اون روز هم یه شاهد عینی از تصادف جاده ای بود .. در همایش معلولان که به مناسبت روز جهانی معلولان برگزار شد تاکید کردن که لازم نیست برا معلولا دل بسوزونی و به عنوان یه فرد ناقص بهشون نگاه کنید و اینکه عرضه کاری رو ندارن .اونا در درجه اول یه انسانند که فقط محدودیت دارن . ما گاهی اوقات از خود اونا هم ناتوان تریم با اینکه اونا محدودیت دارن اما در مواقعی از ما تواناترن چون تمام تلاششون رو برای رسیدن به موفقیت انجام می دن. اما ما ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
سوم دسامبر روز جهانی معلولین گرامی باد . به مناسبت 12 آذر برابر با سوم دسامبر روز جهانی معلولان مراسم مشترکی توسط وکیل خوب معلولان ،سازمان بهزیستی و مدیریت آموزش و پرورش استثنائی گیلان در سالن وارش مجتمع فرهنگی خاتم الانبیاء رشت برگزار شد . سوم دسامبر زمانی است برای برپایی جشن و ارج نهادن به تجارب و تواناییهای مردمی که با معلولیتهای گونانون دست و پنجه نرم می کنند و زمانی که صدای معلولین بار دیگر به گوش جهانیان رسانده شود و به حق و حقوق آنان به عنوان بزرگترین گروه اقلیت جهان توجه شود و بار دیگر به پیام های ذیل توجه شود : مشارکت در توسعه ، حق معلولین اشتغال ، حق معلولین «معلولیت محرومیت نیست بلکه محدودیت است » با بال شکسته پرکشیدن هنر است . باشد که روزنه های امید همچون خورشید نورانی گردند . می خواهم ببینم . من می توانم پس تو هم یاریم کن .
گاه دلم می خواهد مرا که تکه ای از دیگرانم همچون پیکره خود ببینند . با من آنگونه باشند که با دیگران هستند . مرا آنگونه بخواهند که دیگران را می خواهند . و... اگر کنار هم باشیم می توانیم پیکره ایی یکی گردیم و یکدیگر را کامل کنیم آنگاه گوشه ای از زندگی را با هم به سادگی خواهیم ساخت و پازلی سبز که ابدیت در ان پیداست بر جا خواهیم نهاد . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
حرف زدن با مردم و پای درد دلاشون نشستن گاهی اوقات پیامدهای خوبی واسه آدم داره و با یه صحبت کوتاه تجربیات چندین و چند سالشون در اختیارت قرار می گیره . چند روز پیش رفته بودم شرکت توسعه گردشگری و برای اینکه مسئول اصلی رو ببینم کلی باید منتظر می موندم . یکی از خانم های شاغل در شرکت نشست و تا اومدن مسئول اصلی باهام صحبت کرد. یکی از نصیحتهاش این بود که زیاد با مردم صحبت کن و سعی کن که از تجربیاتشون سود ببری . تو چهرش درد و غم زیادی بود وبا اینکه می گفت از وضعیتش راضیه مدام در لابلای کلامش آهی میکشید و می گفت : چه کنیم که ضابطه ها از بین رفته و همه چیز بر اساس رابطه است . البته مصداقاشم برام گفت و چون نمی خوام بحث طولانی شه نمی نویسم (فکر میکنم نیاز به گفتنش نیست و تکرار مکرراتم فایده ای نداره ) نصیحتش این بود که بهترین کار اینه که تو این وضعیت شلم شوربا همه به فکر ایجاد رابطه باشند . فکر کنم منظورش ایجاد شبکه اجتماعی گسترده بود و می گفت :برای دووم آوردن تو این زمونه باید به این اصل اساسی توجه کرد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
درس اول از تجربه اول امروز فهمیدم که سایه لو لو تو همه زندگیمون افتاده .ما نباید جیغ بزنیم، داد بزنیم، غر بزنیم . فقط و فقط تا اونجا که می تونیم از عالی جنابان باید تعریف کنیم اول باید تا یه حدی برسیم بعد شرع به غر زدن کنیم . پیرزنا رو نمی بینید چقدر غر می زنن . خب بیخود و بی جهت چند تا پیراهن بیشتر از ما پاره نکردن که ! سالیان سال صبر و همت پیشه کردن تا تو این سن به کار والای غرزدن برسن . امروز فهمیدم که اگه با غر زدن شروع کنم از همون اول توسری خور می شم . اول باید تعریف تمجید و ستایش کرد تا تازه به یه مرحله ای برسی . مثل یه بچه می خوای یه کاری انجام بده اول یه شکلات بهش بده تا گولش بزنی (در اصطلاح عامیانه خرش کن ). وای که چقدر این روزا باید کارایی انجام بدم که ازشون بیزارم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
تولد وبلاگ مثله اینکه قواعد دنیای واقعی بر دنیای مجازی هم حاکمه .هر چی باشه حکمفرمایی بر اون بر عهده آدمایی از جنس دنیای واقعیه و قاعده و قانونهاشونم شبیه همه . هر سال وقتی که ساعت شنی ،شنهایش رو به اتمام می رسه غمگین میشه اما باز جشن می گیره که یه سال از عمرش گذشته و تو دنیا دووم آورده مثله اینکه زمان تو این دنیا هم حضور داره چون رسم هایی مثل تولد که گذر زمان در اون دخیله اینجا هم اجرا میشه . امسال سومین سال تولد وبلاگه .طبق رسم ،این سالم براش تولد می گیریم تا غصه نخوره . امسال خیلی فعال نبود و بروز نمیشد . نویسنده هاش امسال دیگه دانشجو نیستن و یه برچسب دیگه خوردن . دنیای مجازی دنیای جالبیه . میتونی راحت هویتت رو عوض کنی و به نظرم عمر هر وبلاگ تو دنیای مجازی نمی تونه زیاد باشه و مدام کاربران با هویت های جدید ظاهر می شن . دوباره ساختن وبلاگ و رنگ عوض کردن ، حال و هوای تازه و روحیه جدید تو دنیای مجازی به آسونیه آب خوردنه ، اما دل کندن از این وبلاگ برامون سخته . امسال همزمان با تولد سه سالگی وبلاگ اومدیم که بگیم «وبلاگ روزنه ای برای یک انسان شناس» همچنان تو صفحه پابرجاست و به فعالیتهاش ادامه می ده . و مثل همیشه تو این جور مواقع می گیم تولد «وبلاگ روزنه ای برای یک انسان شناس» مُ +با +رک
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
بابلسر که بودم هر وقت دلم می گرفت می رفتم بابلرود اما چند باری بیشتر قایق سواری نکردم . اما تو شهرمون و با مهندس های شهررشت اینجا بدون رود هر روز مجبورم که سوار قایق شم تا مسیر رو طی کنم و گاهی اوقات مجبورم خودم تو رودهایی که مسئولان ایجاد کرده اند شنا کنم . بنازم برکت خدا را امسال تو رشت باران تمامی نداره فکر کنم تا چند ماه دیگه رود ما دریای با عظمتی می شه .اگر شنیدید که دریای جدید به وجود آمده بدونید که پیش بینی کرده بودم حالا باورش با خودتون ولی می تونید تو گذاشتن یه اسم براش مشارکت کنید .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
کوچیک بودم و ترسو یه روز نمی دونم کی یه برگه از دیوار خونمون انداخت داخل حیاط . منم تند خوندمش. آخه تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم . نوشته هاش مثل نوشته های داخل عکس بالا بود . نوشته بود که اگه بیست بار از روش ننویسی یه بلایی سرت می یاد .منم ترس برم داشت و کلی برگه از دفتر مشقم کندم و تا همش رو ننوشتم از جام بلند نشدم بعد منم رفتم خونه ها و تو مسیر و... برگه ها رو پخش کردم . دستام درد گرفته بود آخه تا اون موقع هیچ وقت اونقدر مشق ننوشته بودم . مشقای خودمم دوستم می نوشت . من دفتر اونو به معلمم نشون می دادم . اما اون روز به کار بردن کلمه بلا و از طرفی حاجت خیلی روم اثر کرده بود . از اون به بعد دیگه هر نوشته ای که می دیدم تند چشمام رو می بستم و نمی خوندمشون . بعد ها همه ی این چیزها رو خرافه می دونستم . مسجد محلمون و حتی امامزاده های که می رفتم صفحه اول قران و مفاتیح پره از این نوشته ها .با دیدن این نوشته به یاد اون روزا و کارام افتادم . نمی دونم بچه های الانم مثل بچگی های من حاضرن ۲۰ باری از روش بنویسن تا بلایی سرشون نیاد ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
چند روزیه که تو مسیرم این خانم شاغل رو می بینم هر روز با همین حالت کنار خیابون می شینه و کسب درآمد می کنه . اتفاقاً در آمدشم بد نیست . پاهاش زخمی شده اما ظاهراً قصد مداواش رو نداره . خب این طوری براش بهتره چون هر چیزی باشه تو این اوضاع قمر در عقرب کار کی دیگه سلامتی براش مهمه . بهش خرده نگرفتم آخه حتماً خیلی دنبال کار گشته .زشته بعد یه عمر گشتن دنبال کار بره و پاهاش رو مداوا کنه .خب ممکنه فرصت کاریش رو از دست بده . می خواستم ازش بپرسم پارتی داشته کار پیدا کرده که دیدم از زیر چادر نگاهی به روزنامش می ندازه . مزاحمش نشدم فکر کنم تحصیل کرده هم بود ! . شاید همزمان درسم بخونه کی می دونه !
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
قدیم ترها در این آبادی هر سال دو ماه داشت خالی ماه و ماه رمضان که این تقسیم بندی بر اساس میزان عبادتشون بود. ماه رمضان ماه عبادت و راز و نیاز و گرد گیری دلها و خالی ماه که اکثراً زمان استراحتشون بود . همزمان با گردگیری دلها مسلمانان علاقه ی وافری به گردگیری مساجد داشتن . در محله ما زنان و مردان از چند روز قبل مسجد را گردگیری و آماده برای برگزاری مراسمات تو این ماه می شدن . خالی بودن صفوف نماز در خالی ماه چندان مایه ی تعجب اهالی نبود. عادی شده بود که چند نفر از کهن سالان محله برای خواندن نماز به جماعت به مسجد برن . اما در ماه رمضان هیچ عذر و بهانه ای آورده نمی شد . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری که در این پست اورده ام شعریه از سید اشرف الدین شاعر دوره مشروطيت که يكي از پرآوازه ترين شعراي طنزسراي تاريخ ادب فارسي است . اشعار نسيم شمال ، سرشار از مضامين اجتماعي و سياسي است كه با زباني عاميانه بيان شده و به نظر من مناسب وضع و حال امروزمونه. بخونید .
بچه جون داد مكن لولو مياد سيد اشرف الدين گيلاني شاعرمردم در عصر بيداري
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
سکینه خانم قرعه کشی گذاشته که با تشویق زنها به شرکت کردن تو این طرحش هم خودش یه نون و آبی برا خودش جمع میکنه و هم باعث خیر میشه تا زنای محل یه کم پولاشون رو پس انداز کنن . طیبه خانم ،مغازه ی کالای خانگی داره اتفاقاً اونم قرعه کشی داره . البته قرعه کشی از نوع کالا. این طوری هم کالاهاش به فروش میره و هم مردم محله با پس انداز کردن پولاشون صاحب کالا میشن .طاهره خانم وقت کارو کشاورزی فعال میشه و برا کشاورزا کارگر جمع میکنه بهش میگن بنگاه چی .زنایی که کار کشاورزی می کنن تو بنگاه خونگیش شرکت می کنن و اون به نوبت برای کشاورزای محل کارگر می فرسته طاهره خانم واسطه بین کارگراو کشاورزاست . یه درصدی هم به عنوان دستمزد از کشاورزا و کارگرا می گیره . گاهی اوقات هم بعد از تموم شدن کار کشاورزی براش هدیه ای به پاس زحماتش می خرن . به غیر از قرعه کشی یا همون صندوق زنان ، زنای روستا به اردو هم می رن اردوهایی که اکثراً مقصدشون اماکن مذهبی استانه. تو این اردوها فقط زنا شرکت میکنن به فردی که مسئولیت اردو رو به عهده می گیره کاروان چی میگن . زنا امروزه برای اینکه چرخشون بگرده و از طرفی کمک حال شوهراشون بشن دست به همچین فعالیتهایی میزنن . تو محلمون هر کدوم از زنا به گونه ای فعال در زمینه ی اقتصادین و بر این باورن که تو این دور و زمونه یه دست صدا نداره زن و مرد باید با هم کار کنن . حالا که اونا تحصیلات ندارن یا موقعیت کار تو فضای بیرون خونه رو ندارن می تونن با این کارا هم خودشون رو مشغول کنن و هم درامدی داشته باشن .همیشه این زنای سخت کوش محلمون الگویی برام بودن و هستن . به غیر از فعالیت هایی که در زمینه ی اقتصادیه برای گذراندن اوقات فراغت و البته به این منظور که زاد و توشه ای برای اخرتشون ذخیره کنن مجالس روضه ،ختم قران ،انعام ،آشپزی وسفره ابوالفضل و... برگزار میکنن . گاهی اوقات دور همدیگه جمع میشه با هم غذا برای زمستونشون ذخیره میکنن پیازو سبزی سرخ کرده ،رب ،باقلی درست می کنن و... تو همه ی این فعالیت ها ی زنها نه مردی تومراسمشون شرکت می کنه و نه از محتویات و طریقه ی برگزاریش چیزی میدونه و زنا مدیریت مراسم رو به عهده میگیرن . و به عبارتی و به قول خودشون از هر طرف می دوند تا چرخ زندگییشون بگرده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
در بساط دوره گردِ آن روز در بازار شهرمان ، سوزن نخ کن ها خودنمایی می کرد آن ها را در گوشه ای از بازار پهن کرده و هوار می کشید .سوزن نخ کن داریم ،سوزن نخ کن . و تند و تند سوزن ها را برای رهگذران نخ می کرد . به دوستم گفتم : چه چیز جالبی به درد پیرزن ها می خورد . بعد هم گذشتیم از کنار دوره گرد و رهگذران . فکر کردم جز خودم و دوستم کسی صدایم را نشنیده . اما چند قدمی نرفته بودیم که پیرزنی غضب آلود درکنارمان ماند که با تمسخر می گفت : جوانهای امروز همه تقلبی اند . غذایشان ،درس خواندنشان ،کارشان ،اصلاًخودشان .چشم ما پیرزن ها بیشتر از چشمشان سو دارد . سر را به نشان تایید تکان دادم و با خود گفتم البته . در حیرت او و عکس العملش بودم و سوالهای گوناگون در ذهنم رد می شد (چگونه صدایم را شنیده بود؟! من که آرام صحبت می کردم ،او کجابود؟ چگونه پا به پای ما آمده بود ؟؟!) اوبه همان تندی که به ما رسیده بود از کنارمان رد شد .
پیرزن دل پری از ما جوانان داشت .نمی دانم راست می گفت یا نه اما در آن بین فکر کردم شاید ابتدا ویژگی های پیرزن در ذهن ما ساخته شده و بعد مصداق آن در دنیای بیرون پیرزن شناخته شده . اما آن روز پیرزن آمده بود که بگوید این تصور شما نیز اشتباه است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم آینده ای مبهم و تاریک و گذشته ای که در پس هاله ای از ابر ناپیداست و گذشت و لی نمی توان آن را انکار کرد ولی دیگر قادر به حس کردنش نیز نمی باشیم . دیشب شب تاریخی در خوابگاه داشتیم چند سال از بیرون این شبها را تجربه کردم ولی امسال نیز خود نیز عضوی از منتظرین بودم. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
