تبليغاتX
(روزنه ای برای یک انسان شناس)

(روزنه ای برای یک انسان شناس)

انسان شناسی.علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است. اریک ولف

ساعت چهار روز پنجشنبه، روزی که دانشجویان دختر دانشگاه مازندران عازم نمایشگاه کتاب به سمت تهران می شدند . بعد از این که بیدار شدم و کمی روی تختم نشستم تا چشمانم در آن تاریکی اطراف را ببیند ، صدای دل انگیز اذان صبح  به گوش رسید ،بعد از خواندن نماز آماده رفتن شدم و برای این که آرامش خواب دوستانم را بر هم نزنم از اتاق به آرامی خارج شدم  در همان حین دوستم از اتاق کناری برای بیدار کردنم می آمد که از آمادگی من تعجب کرد به هر حال او نیز آماده رفتن بود و با هم به راه افتادیم که ناگهان برق خوابگاه و بعد از چند لحظه آب قطع شد . اما زمانی که به در خروجی رسیدیم جمعیت عظیمی از دانشجویان از رشته های مختلف در آنجا تجمع کرده بودند .

دانشجویان ، به تفکیک رشته ها و گروه های مختلف صنفی ، بسیج ودانشجویان دانشکده ها به ترتیب به طرف اتوبوس هایشان هدایت شدند من که نه جز اسامی انتخاب شده از سوی شورای صنفی دانشکده خودمان بودم و تنها دلخوشی ام به برنامه انجمن بود که آن هم  در آخرین ثانیه ها به ناامیدی تبدیل شد  تصمیم گرفتم بدون نام نویسی و به نصیحت دوستم که از دانشجویان رشته حسابداری بود و می گفت بسیاری از کسانی که نام نویسی کردند از رفتن به این نمایشگاه پشیمان می شوند و یا خواب می مانند و به من اطمینان داد که صندلی خالی برای من پیدا می شود من هم به به نصیحتش با او همراه شدم تا برای اولین بار سفری به شهر تهران داشته باشم و از نمایشگاه کتاب آن نیز دیدن کنم این شد که از خواب شیرین گذشتیم و نماز صبح راهم قضا نخواندیم .

در ابتدای حرکت  دانشجویان رشته های علوم اقتصادی و اداری که شامل رشته های مدیریت  ، حسابداری و اقتصاد می شدند از این که از آنها هزینه اضافه دریافت شده بود و بر عکس سایر رشته ها سرویس های دانشگاه را که به قول خودشان از رده خارج بودند در اختیارشان قرار دادند ناراحت شده و داد اعتراض سر دادند به همین خاطر اتوبوس ما آخرین اتوبوسی بود که از بابلسر به سمت تهران حرکت کرد ومن نیز با دادن هزینه مثل بقیه دانشجویان خیلی راحت و بدون دردسر با آنها همراه شدم خلاف آن چیزی که خودم تصور می کردم .هنگام سوار شدن تمام حواسم پیش دوستانی بود که خواهان این سفر بودن و واقعا ً به این سفر احتیاج داشتند تا از آن استفاده علمی ببرند چون خیلی از اتوبوس هایی که حرکت می کردند 3 الی 4 صندلی خالی داشتند. به هر حال این را هم می توان به حساب برنامه ریزی های نا معقول مسئولان گذاشت .

از ابتدا که ماشین شروع به حرکت کرد دانشجویان محترم از کمک راننده خواستند تا برایشان  سیستم ماشین را روشن کند و چشمتان روز بد نبیند تا خود تهران روانمان را با ترانه های جور واجور سمباده کشیدند . حالا ترانه ها به کنار صدای دست و فریاد  خانم ها مرا به یاد مجالس عروسی که خانواده داماد به همراه خویشاوندانش با هلهله و کلکله به طرف خانه عروس می رود ،  می انداخت تا یک سفر علمی در شان دانشجویانی که  به قول خودشان برای خرید منابع امتحانی ارشد راهی این سفر شده بودند ، ولی مثل این که هدف های دیگری در تاروپود مغزشان رخنه کرده بود .راستش را بخواهید همان هنگام بود که از عازم شدن به این سفر پشیمان شده بودم اما از هر چه که بگذریم از خواب شیرین نمی توان گذشت ومن هم که به این دست بساط ها در خوابگاه دانشجویی عادت داشتم با کمال آرامش در خواب فرو رفتم .

از رودهن به بعد بیدار بودم دیگر کمتر خانه ای را می شد تک واحدی دید . کم کم به تهران نزدیک می شدیم . ساختمانها آنقدر بلند بودند که سقفشان مشخص نبود .ساختمان های زیادی با ریختی یکنواخت  چفت هم و یا پشت به پشت هم تا دل کوه ها بالا رفته بودند و هیچ کدام سقف شیروانی نداشتند همه طبقات ساختمان ها مثل قوطی های کبریتی که روی هم  چیده شده باشند چشم ها را به خود خیره می کرد ، حتی تصور زندگی در چنین ساختمان هایی هم نفسم را در سینه حبس می کند همه چیز خشک وبی روح بود . ترافیک زیادی بود جالب این بود که توی این همه ماشین یه ماشین مدل پایین دیده نمی شد دیگه آخرش یه پیکان اونم تازه  صفر کیلومتر بود .

هوا خشک وسخت بود اما رطوبتی در کار نبود . گلو خشک و لبها ترکیده و منتظر یک قطره آب بود اما متأسفانه آب هم جیره بندی شده بود و ما سرگردان در خیابان های شهر تهران می چرخیدیم .از آنجا که راننده و راهنما هیچکدام راه رسیدن به مکان نمایشگاه که همان مصلای تهران بود را نمی دانستند مجبور شدیم از عابرانی که در خیابان می دیدیم کمک بخواهیم چون بقیه اتوبوس ها 2 ساعت قبل از ما به مقصد رسیده بودند جالب این جا بود که هر کدام از عابران  مارا به سمتی مخالف نظر دیگری هدایت می کرد و ما در آدرس های اشتباهی که عابران داده بودند به دور خودمان می چرخیدیم که با راهنمایی های پلیس و آشنایان یکی از دانشجویان مسیر را پیدا کردیم . از شیشه ماشین وقتی به آدم های بیرون نگاه می کردی انگار همه شان مجسمه بودند ،خشک وبی روح و بی احساس فقط نگاهشان به جلو بود و توجهی به همدیگر نداشتند رنگ ساختمان ها هم رنگ کوه ها بود دیوار ها همه به رنگ خاک ،اما بعضی آنقدر دود گرفته بودند که سیاه شده بودند و ساختمان های خیلی قدیمی هم آجری بودند و ساختمانهای جدید سنگ کاری شده و از بیرون نمای شيكي داشتند.

ساعت 5/1بود که به نمایشگاه رسیدیم .جمعیتی عظیم در حال رفت و آمد بودند و هر یک از افرادی که خارج می شدند کتاب های زیادی به همراه داشتند . ابتدای ورودی مصلا شبیه پارک بود محل قرار دوستا ن و آشنایی ودیدار دختران و پسران و صحنه های عاشقانه ، پناهگاهی برای بازدیدکنندگان خسته تا زیر سایه درختان فراغتی حاصل کنند . بعد از گرفتن نقشه راهنما که بسیار کلی بود و چیز خاصی را برای کسی که دفعه اولش بود به آنجا می رفت ، نشان نمی داد به قسمت اطلاعات کتاب و ناشران رسیدیم در آن قسمت با دادن نام کتاب ها ناشران آنها را برای افراد مشخص می کردند تا خرید کتاب برایشان آسان شود .چون غرفه بندی نمایشگاه بر اساس ناشران محصولات فرهنگی صورت گرفته بود .

بعد از آن به محوطه غرفه بندی شده رسیدیم در یک لحظه دوستانم را در لا به لای جمعیت گم کردم . به مسیر خود ادامه دادم غرفه های کودکان دنیای جدایی بود که شاید جمعیتی بیشتر از سایرین به خود اختصاص داده بود .

هر راهرویی با نام یکی از ناشران شروع می شد و در طول وعرض راهروها پوستر هایی از ناشرانی که در هر یک از آنها مستقر بودند ،مشخص شده بود وبرای خرید کتاب  فقط کافی بودتا نام ناشر آن را بدانی و با توجه به راهنماها غرفه مربوط به آن را پیدا کنید و البته غرفه های ناشرانی عمومی و دانشگاهی نیز از هم تفکیک شده بودند . تا چشم کار می کرد غرفه و کتاب و آدم بود . آدم ها یا به دور خود می چرخیدند یا به دنبال همدیگر و یا به دنبال کتاب ، به هر حال هر کس به کاری مشغول بود وقتی به جمعیت نگاه می کردی سرت گیج می رفت و در آن حال ترجیح دادم بنشینم و به هنر نمایی نقش ونگار های سقف مصلا خیره شوم تا در آن جمعیت به این سو وآن سو روم .در میان آن همه جمعیت ناگهان چهره اشنایی به ذهنم رسید بله درست بود آقای داداشی مسئول سابق قسمت آموزش علوم اجتماعی ، ایشان مرا به سمت ناشران دانشگاهی  که در انتهای راه روبود راهنمایی کرد .مثل این که من تا آن زمان در حال پرسه زدن در قسمت ناشران عمومی بودم با خداحافظی از او جداشدم اما دیگر توان حرکت نداشتم وغرق در رفتار و ظواهر متفاوت آدم ها مانده بودم هر نوع آدمی که بخواهی پیدا می شد .از خانم ها و آقایان مذهبی گرفته که خود نگهدار بودند و خیلی مراعات می کردند تا آنهایی که برای سرگرمی و اذیت کردن دیگران آمده بودند اما جالب تر از همه  انگار دیگر محرم و نامحرم نداشتیم هر چه قدر کیفم را در مقابلم قرار می دادم تا از برخورد ها جلوگیری کنم بازم کار ساز نبود فشار جمعیت آنچنان سنگین بود که مردم را وادار به نشستن بر روی سکو های سالن می کرد .خلاصه بعد از متوجه شدن راه ورسم خرید 2 ساعتی بیشتر طول نکشید تا به بسیاری از نشر ها سر زدم من که چندان قصد خرید کتاب نداشتم به بسیاری از نمایشگاه های کوچک که در همان فضا به راه انداخته شده بود رفتم و از همه آنها دیدن کردم واقعاً جالب و دیدنی بودند .چه کتابهایی و چه قدر گران که قابل مقایسه با کتاب های خارجی نیستند . حتی از لحاظ حجم و نوع طراحی و صحافی وقتی یک کتاب اورجینال لاتین را در دست می گیری و چاپ ایرانی آن را واقعا ً تفاوت را احساس می کنیم .از همه ای اینها که بگذریم این همه ناشر با این همه کالاهای فرهنگی متفاوت از کتاب و ابزار های آموزشی و تفریحی به شکل های متفاوت نوشتاری ، تصویری و... در یک جا جمع شدند و واقعا ً ظلم بزرگی است در حق سایر استان ها به گمانم سفر ما از مازندران تا تهران 4الی 5  ساعت به طول انجامید اما کسی که از اصفهان ،شیراز ، زاهدان ، خوزستان ،بندر عباس و سایر استان های جنوبی کشور  راهی تهران و این نمایشگاه می شود برای رسیدن و استفاده ازچنین امکاناتی باید خستگی و هذینه سنگینی را بپردازد که واقعا ً انصاف نیست . ای کاش چنین نمایشگاهی در سایر استان های کشور به خصوص استانها ی جنوبی که امکانش رادارند مثل اصفهان و شیراز هم برگزار می شد . به هر حال تجربه این سفر برای من تجربه شیرین و به یاد ماندنی بود .

ساعت 5/6 بعداز ظهر بود که از راهروی زیرزمینی ترمینال گذشتیم و در آن سوی خیابان سوار اتوبوس شدیم مسئله جالب دیگر این بود که راه خروج از تهران به سمت مازندران را نمی دانستیم و ماشین در حال حرکت به سمت غرب تهران به پیش می رفت تا این که بستگان یکی از دانشجویان به کمکمان آمد و مسیر را به ما نشان داد وقتی بیدار شدم ساعت 5/2 نیمه شب بود و ما کنار در ورودی خوابگاه پیاده وبا کوله باری از تجربه به اتاق هایمان روانه شدیم .   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط حیدری  | 

 

 

 حالا که امروز روز جهاني موزه و ميراث فرهنگيه تو این پست به

پروژه احداث موزه ميراث روستايي گيلان و معرفی اون می پردازیم .

پروژه احداث موزه ميراث روستايي گيلان كه تو  زميني به مساحت بيش از ‪۲۰۰ هكتار تو  پارك جنگلي سراوان رشت است ،نحوه زندگي و آداب و رسوم يك صدساله روستاييان گيلاني با بافت‌هاي مختلف فرهنگي رو به نمايش گذاشته .

موزه ميراث روستايي گيلان با ارايه اين طرح زنده، راه ارتباط خود را با افراد دنيا باز می کنه. امكانات گردشگري اين موزه از دل منطقه‌گيلان برآمده و منحصر به فرده . سازه‌هاي اين موزه داراي زبانن و گويي با بازديد كنندگان حرف مي‌زنن .

تواين موزه صداقتي نهفته است كه گردشگر رو به ديد نو و احساسي تازه راهنمايي مي‌كنه.

اين موزه به جذب گردشگران مدرن (گردشگراني كه تنها براي بازديد و مصرف كنندگي به مكاني وارد نشود) كمك مي‌كنه.

 و البته . مكاني براي آرامش همه مردم كشور به شمار مي‌ره . موزه ای که می شه گفت  تنها متعلق به اين منطقه نيست و محدود به آن نيز نمي‌مونه.

 

ایران از لحاظ تنوع تو گویش، واژگان، فرهنگ، لباس، غذا و تاریخ و تمدن تو  دنیا از کشورهای منحصر به فرده  و باید با اجرای پروژه‌هایی نظیر پروژه موزه میراث روستایی گیلان تو  سراسر کشور این تنوع به جهان معرفی شه . نمونه پروژه موزه میراث روستایی گیلان باید تو  تمام استان‌ها اجرا شه  تا ظرفیت‌های متنوع فرهنگ و تمدن ایران تو بخش‌های مختلف به جهان معرفی شه.
تو  موزه میراث روستایی گیلان انسان با خود، تاریخ، گذشته، فرهنگ و تمدن آشتی می‌کنه .

این موزه  مي‌تونه از ديدگاه‌هاي متفاوت براي توسعه منطقه‌اي نقش استراتژيك ايفا کنه  و منافع اون نيز تنها به منطقه و كشور محدود نشه .

معرفی موزه میراث فرهنگی تو  قسمت ادامه مطلبه برای دیدنش ادامه مطلب رو  کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

پنج شنبه هفته قبل بود که کانون شهدای دانشگاه ،برنامه ی جالبی رو طراحی کرده بود. برنامه ای با نام غبار روبی مزار شهدای بابلسر . ( محل قرار گیری مزار شهدا در امامزاده ابراهیم بابلسر است ) .

پنج شنبه روز یاد کردن از مردگان تو فرهنگ ماست به همین علت اونا این روز رو انتخاب کردن ما هم که هم برامون فال بود و هم تماشا تصمیم گرفتیم که بریم .

  ابتدای میدان بلال ( که امامزاده در ان واقع شده ) ،عصر پنج شنبه ها بازار داغیه که من و دوستام وقتی که میریم امامزاده حتما باید یه سرک به این بازار و بساط فروشنده ها می زدیم . گاهی اوقات هم که هدف به کلی تغییر می کرد انگار نه انگار که به قصد زیارت اومدیم . کلی از وقتمون رو همین جلو می گذروندیم . بعد که شب می شد با خود می گفتیم ای وای ما هنوز زیارت نکردیم بود که می فهمیدیم درعالم واقع برا رسیدن به هدف چقدر کج راهه هاست و تو باید مدام حواست جمع باشد که در کج راهه ها غرق نشوی .

اما اون روز فرق داشت کنار میدون بلال اتوبوس توقف کرد سه تا اتوبوس بود. یه اتوبوس مخصوص پسرا و دو تا هم برا دخترا .

به هر کدوم از دانشجوها دو تا شاخه گل سرخ ، یه شیشه گلاب و یه بسته خرما دادن ،تا رو مقبره شهدا بزارن .

صحنه ی جالبی بود تو چند ردیف به صف موندیم و حرکت کردیم . مردم هم که این صحنه براشون دیدنی می نمود نگاه می کردن . عکس العمل مردم اطرافمون که تماشایی بود عده ای با نگاه های خود متعجب بودن خودشون رو نشون می دادن و بعضیا شجاعت به خرج می دادن و ازمون می پرسیدن که از کجا اومدید ، بعضیاشون می خندیدن (نمیدونم چه صحنه ای براشون خنده دار بود!). بعضیا تشویق می کردن و... . امامزاده هم اون روز فوق العاده شلوغ بود .

 خلاصه اینکه ما رفتیم و خرماو گل رو قبر گذاشته و با گلاب قبر رو شستیم و... در آخر هم مسئول برنامه با خانواده تعدادی از شهدا مصاحبه ای انجام داد .

اما اون روز بیشتر از اینکه اجرای اون مراسم توجه ام رو به خودش جلب کنه اثراتی که طرح ساماندهي گلزار شهدا گذاشته بود برام جالب توجه بود.

احسا س می کردم مزار شهدا رنگ غریبی به خودش گرفته تقریبا یه سالی می شه که به این شکل در اومده اوایل ترم پیش بود که متوجه شدیم که مزار شهدا هم می خواهند تغییر بدن . طرح ساماندهی گلزار شهدا قرار بود اینجاهم اجرا شه .

پرده ای نصب کرده بودند برا اطلاع دادن به مردم از اینکه این طرح هم اینجا داره می یاد . اما الان چند ماهی از اجراش می گذره این طرح باعث خالی شدن گلزار شهدا از عناصر فرهنگی دفاع مقدس و تبدیل آن به قبرستانی مشابه قبرستان های مسیحیان شده. اوایل که نام و نشان شهید رو نمی شد فهمید اما حالا که مدتی گذشته برا نصف قبرا سنگ قبر و... آوردن و قبرا رو تا حدودی هم سطح کردن .

عمده ترین دلیل بازسازی قبور شهدا را «فرسودگی و غیر همسطح بودن آنها» اعلام می شه اما در عمل برا جاهایی که قبراش هم سطح هم هست در حال اجراست ..

بودجه کلانی هم تو سراسر کشور برا پروژه و بازسازي اساسي گلزار شهداي صرف می کنن در صورتی که می تونن همین پول رو جایی دیگه خرج کنن.

تقابل مدرنيته غربي با سنت‌هاي اسلامي به آستانه مقدسه شهيدان هم رسیده .

اما از اثرات این طرح :

 

این طرح هم نارضایتی مردم رو در پی داشت چه خانواده شهید و چه مردمی که با شهدا انس داشتن و... از این شکلی که مقبره شهدا به خودش گرفته ناراضین . مردم این طرحم از آن خودشون نمی دونن . طرحی که از بالا به پایین اومده . مردم با بدبینی به اون نگاه می کنن .و نوعی اجبار رو در قبول کردنش می دونن

 - افرادی رو می شناسم که می گفتن قبلنا وقتی دلم می گرفت می رفتم و با یکی از این شهیدا درد دل می کردم و آروم می شدم .آخه قبرش یه قسمتی بود که کسی نمی تونست اشکام رو ببینه اما الان این شکلی که مزار به خودش گرفته برامون بیگانه است اصلا با فرهنگمون جور در نمی یاد . نمی دونیم کی همچین نیازی رو احساس کرده و این طرح رو آورده .

- مادر یکی از شهدا می گفت همین قبر رو داشتیم که ازمون گرفتن دیگه می خوان چی کار کنن دلمون به همین خوش بود که یادگاریاش رو تو قفسه می ذاریم سالی یه بار پرده اش رو می شوریم و ...

- کنار یه قبری رفتیم خیلی جالب بود مادر شهید همین که مارو دید گفت پسرم خیلی خوشکل بود . از این سخنش تعجب کردیم اما وقتی کمی کنارش نشستیم اصل قضیه رو فهمیدیم. عکس پسرش رو رو سنگ قبر اشتباهی کشیده بودن . اون خانم می گفت پسر من اصلا ریش نداشت . پسر من هیچ شباهتی به این عکس نداره . تو مکان قرارگیری سنگ قبرها هم اشتباه شده بود . مسائلی از این دست می تونه عاملی باشه برا نارضایتی مردم و اینکه فکر کنن این طرح هم داره بهشون تحمیل می شه واینکه نتونن قبولش کنن.

همواره یکی از اشتباهاتی که تو  اجرای طرح دارن اینه که این چنین طرح ها و پروژه هارو بدون در نظر گرفتن فرهنگ و تمدن اون ملت می یارن در صورتی که اصلاحات نبايد ريشه‌ها و محكمات فرهنگي را دستخوش تغيير و تحول قرار بده و اين‌كه وقتی این طرح ها تو ایران اجرا می شه باید رنگ و صبغه اسلامي و ايراني داشته و منبعث از تعاريف اصلي باشه.

گلزارهاي شهداء به تنهايي بخشي از موزه و تاريخ بزرگ دوران دفاع مقدسه و اگر تمام امكانات نظام بسيج شن ، نمي‌تونن دوباره اون رو ايجاد كنن و اگه همه هنرمندان جمع شن به هيچ وجه قادر نیستن معنويتي كه فضاي پيشين به زائرين قبور شهداء القاء مي‌كرد تو فضاي جديد به وجود بیارن .

2- هر سنگ، سندي گويا از انديشه‌هاي تعالي‌جوي شهيدان ماست، تنوع تو شكل قبرها، نماد مردمي‌بودن دفاع و از خودگذشتگي مردم به ويژه جوانان تو اين دوره از تاريخ كشوره و انهدام اين تنوع و يكسان‌سازي تداعي‌كننده اجبار و زور تو اعزام نيروهاي مردميه. هر مزار حداقل هفته‌اي يك‌بار محل زيارت دلسوختگانه و انتقال آثار شخصي و ملزومات معنوي شهيدان به يك موزه متمركز - حتا تو مجاورت گلزار آنان – به شدت از تأثيرگذاري و معرفي چهره‌هاي معنوي اون مي‌كاهه .

خلاصه اینکه مسئولان  این طرح هم رو اینجا اجرا کردن بدون اینکه به نظرات متخصصان فرهنگ و ... توجهی کنن  و یا به ابعاد اجتماعی وُفرهنگی اون توجهی کنن این پروژه هم مثل بقیه پروژه ها  اثرات منفی و به دنبالش نارضایتی مردم رو در پی داشت اما کیه که به این چیزا توجه کنه .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

 

امروز  22ارديبهشت زمان فرا رسيدن يكي ديگه از روزهاي مقدسه

امروز  همزمان با روز ولادت شير زن واقعه كربلا به عنوان روز پرستار  ناميده شده‌ است.

 

اين قشر هم در كنار معلمان همواره اعتراضاتي انجام مي دهند چرا كه آنها نيز از وضعيت خود ناراضيند جالب اين جاست كه هر ساله مصادف با روزي كه به نام انان نامگذاري شده اعتراضات شدت مي گيرد

اعتراض مي شه به اين كه درامد يه پرستار به اندازه اي نيست كه چرخ زندگيش رو بچرخونه . گفته شده كه حقوق كم سبب شده كه پرستاران نتونن كه باهم همكاري داشته باشن و به رقابت باهم بپردازن

و مشكلات ديگه اي كه در چارت سازماني به اونها فكر نمي شه و هر ساله تو اين مشكلات دوباره بازخواني شده و بدون اينكه به اونا سروساماني بدن كنار گذاشته مي شه تا سال بعد.

از موقعي  كه رنج و درد بر كالبد انسان حمله ور شد  و سلامتش  رو گرفت  پرستاري به وجود اومد؛‌ يعني از زمان پيدايش بشر،‌ اين حرفه مقدس بر عرصه گيتي نمايان شده . تو مسير تاريخ، پرستاري همپاي پزشكي در خدمت انسان ها بوده و به تدريج، اين دو تو  قالب علم پيشرفت كردن  .

اما نمي دونم چرا بدين سان بين اين دو علم فاصله افتاده .يكي با شان و رتبه اجتماعي چنين بالا و يكي ديگر...

 

با اميد به اينكه وضعيت اين قشر بهبود پيدا كنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

آزاده جعفري دانشجوي رشته انسان شناسي دانشگاه مازندران كنار رود راين نشسته و دلش براي ايران تنگ شده . اگه دلتون مي خواهد بدونيد دلش براي چي ايران تنگ شده نوشته زير رو بخونيد .

 

هر وقت که به یاد ایران می افتم به کنار راین می يام و با دیدن اون کمی آرامش می گیرم.

اما امروز وقتی به اون نگاه می کنم ، بیشتر احساس دلتنگی می کنم . نمی دانم چرا امروز دلم گرفته است . وقتی امروز بهش نگاه می کنم ، فکر می کنم برام یه همزبون شده و من می تونم درد دلم را براش بگم. با دیدن اون یه حس دیگه ای پیدا کردم . به یاد تالار محله خودم افتادم . اشک در چشمانم حلقه زده است و می خوام گریه کنم تا راین اشک چشمانم را به طرف رودخونه  محله خودم ببره و با صدای خروشانش به مردم محله ام بگه که چقدر دلم براشون تنگ شده.

دلم برای روستام تنگ شد . روستای کوچکی که با جنگل های اطراف ، رودخونه و ریل راه آهن زیباییش وصف نشدنیه.

رودخونه محله ام چقدر زیباست . رودی که اطراف اون زمین شالیزاریه . دلم برای اون روزها تنگ شد . برای روزهایی که کشاورز های محل با پل چوبی کوچکی که بر روی اون درست کرده بودند به زمین شالیزاری می رفتند. احساس می کنم پدرم ، مادرم ، پدر برزرگ و مادربزرگ را می بینم که هر کدوم تو زمین شالیزاری دارن کاری انجام می دهند. پدربزرگ که با تیلر و گاو آهن زمین را شخم می زنه ، پدر که با بیل مرزها را درست می کنه، مادر و مادربزرگ که زمین و خزونه را آماده می کنن.

به یاد غروب هایی افتادم که پدربزرگ به تنهایی برای شب پایی به زمین شالیزاری می رفت و با وجود این که در روز خسته بود باز هم در شب برای این که گرازها به زمین حمله نکنن به زمین شالیزاری می رفت.

یادش بخیر روزهای نشا و وجین و درو که به زمین شالیزاری می رفتیم . چقدر موقع درو شیرینه وقتی دسته های برنج را درو می کنی تمام خستگی ها از تنت بیرون می ره.

به یاد آداب و رسوم محله ام افتادم. عید نوروز، عید غدیر، شب  13آبان ، عید ماه 26(28 تیر).

وقتی غروب 13 آبان می شد تو خونه منتظر می موندیم تا بچه های محل که چهره شون رو پوشوندن به خونه مون بیان و به اون ها میوه و شکلات بدیم. رسم محل بود که تو این شب بچه ها و جوون ها چهرشون رو بپوشونن و به خونه اهالی محل برن. صاحبخونه هم باید به اونا میوه ، گردو و... میداد. بیشتر سالها تو این شب به خونه پدربزرگ می رفتیم و همه بچه ها با هم جمع می شدیم و همه با هم منتظرشون می موندیم.

دلم برای 26 عید ماه تنگ شد . روزی که همه اهالی محل در بالای امامزاده جمع می شدیم . همه دوستان و فامیل ها همدیگه رو تو این روز می دیدیم.

یادش بخیر روزهای عید. قبل از عید به هر خونه ای که می رفتی ، مشغول خونه تکونی بودند . بچه ها هم وقتی لباس عید می پوشیدن احساس غرور می کردن و فکر می کردن با اومدن عید بزرگتر شدن. به خصوص پسر ها که انتظار داشتن وقتی لباس نو پوشیدن همه به اون ها مرد بگن.

روز عید به هر خونه ای که می رفتی سفره ای پهن بود و علاوه بر میوه و شیرینی عید ، نان سنتی محل یه مزه دیگه ای داشت. چقدر شیرین بود وقتی که روز عید همه فامیل در خونه پدربزرگ که بزرگ فامیل بود، جمع می شدیم . و بعد از اون به صورت دسته دسته و گروه بزرگ به خونه همدیگه می رفتیم.

دلم برای روز های محرم و رمضان تنگ شد . روز های محرم که خیابون ها و محل پر از دسته های  عزادار بود و همه اهالی محل عزادار بودن . شب ها همه تو مسجد و حسینیه جمع می شدن

ماه رمضان فراموش نشدنیه. وقتی که  غروب قبل از افطار کنار سفره افطار می نشستی و صدای ربنا در محله و خونه می پیچید ، تمام خستگی روز از تنت بیرون می رفت. چقدر دلم می خواد الان صدای ربنا کنار این رود پخش بشه و من یه بار دیگه اون صدا رو بشنوم.

به یاد عید فطرمون افتادم . روزی که صبح زود همه اهالی محله برای خوندن نماز عید فطر به مسجد محل می رفتیم . دلم می خواد اون جا بودم و با مردم محله ام به امامزاده محل می رفتم و چون می دونم اون روز همه دوستانم ، فامیل هایم و به خصوص پدر و مادر و قبرادرانم آن جا جمع اند.

دوستانم که  تموم دوران کودکی ام رو با اون ها گذروندم . چقدر دوران مدرسه شیرین بود . وقتی که صبح ها با هم به مدرسه می رفتیم و تو راه مدرسه شعر و آواز می خوندیم تا خستگی مسیر طولانی مدرسه رو احساس نکنیم.دلم برای شب یلدا تنگ شد . شب سرد زمستون ، که همه اعضای خونواده تو خونه پدربزرگ جمع می شدیم . دلم برای فال حافظ شب یلدا تنگ شد.

چقدر دلم می خواد الان تو کوچه مون بودم . کوچه ای که وقتی روز می شد بعد از تعطیلی مدرسه پر از بچه های کوچه بود . پسر و دختر با هم به کوچه می رفتیم و با هم بازی می کردیم . بازی لی لی ، وسطی و چشم بندی و... گاهی هم مسابقه می ذاشتیم . نمی دونم پایا الان بچه های کوچه مون هستند یا این که از اون جا رفتن ؟ اما خوشا به حالشان که وقتی به کوچه نگاه می کنن ، یاد و. خاطره دوران کودکی براشون زنده می شه.

دلم برای عروسی های محله مون تنگ شد . وقتی تو محل یه عروسی بود ، همه مردم محل شاد بودن و صدای شاد باش و ساز سنتی تو محله می پیچید.

دلم برای خرجی بار برون ، حنابندون ، چمدان برون و مبارک باد و... تنگ شد.

ببین رود راین که ما چه رسم های جالبی داریم. می خوام یه سوال ازت بپرسم چرا این جا این طوری نیست ؟ آیا تو هم تا به حال به یاد محله ات افتادی؟ من که خیلی دلم می خواد الان تو محله و کشورم بودم.و بهار ، تابستون ، پاییز و زمستون رو می دیدم. بهار را با شکوفه های زیبایش،تابستون رو با سبزی جنگل ها و میوه ها و گرمایش، پاییز رو با خش خش برگ هاش و زمستون رو با برف سفیدش می دیدم.

گفتم بهار به یاد بارون بهاری افتادم که درست موقع نشا شدت می گرفت . بچه های محل چون دلشون به حال مادر و خونوادشون می سوخت و می دیدن تو روز های بارونی به نشا میرن ، با هم جمع می شدن و به خونه اهالی محل می رفتن و مردم هم به اون ها برنج می دادن . بعد این برنج ها رو جمع میکردن و غذا می پختن و بعد ته دیگ برنج را توچاله ای دفن می کردن . چون فکر می کردن با این کارشون بارون قطع می شه.

رود راین ازت ممنونم که به درد دلم گوش دادی . و باعث شدی که من به یاد محله ام بیفتم . روستای دوست داشتنی ام . من هم بهت قول میدم که وقتی به محله ام رفتم، روزی به کنار تالار برم و درباره تو براش صحبت کنم و برای تو هم احساس دلتنگی کنم. و سلامت رو به تالار و مردم محله ام برسونم. 

 ( شما اگر اونجا بودید دلتان برای چی تنگ می شد ؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط نیک بخت   | 

از نگاه مالينوفسكي، فرهنگ كل جامعي است مشتمل بر ابزار وكالاهاي مصرفي ،منشور هاي قانوني براي گروه بندي هاي اجتماعي گوناگون ،عقايد و پيشه هاي انساني ،معتقدات و رسوم و..... به بيان ديگر فرهنگ عبارت است از سازمان يابي موجودات انساني در گروه هاي پايدار .

 از اين ديدگاه ساخت اجتماعي در حوزه مفهوم فرهنگ جاي مي گيرد و هر گونه توسعه نامتوازني كه باعث تخريب فرهنگ و اخلاق مي شود محكوم به زوال است . معمولا ًتمدن ها نيز دستاورد تلفيق توسعه متوازن فرهنگ مادي و معنوي هستند و هر گاه يكي از اين دو به حالت ركود و يا ايستايي در آمده باشد ، پايداري تمدن نيز سست مي شود .اگر توسعه مادي و صنعتي يك جامعه با توسعه انساني آن هماهنگ نباشد ،فايده اي ندارد . به عبارت ديگر اگر جامعه به بهاي از دست دادن ارزش هاي والاي فرهنگ ، سنت ، اخلاق اجتماعي مذهبي خود  قدم در راه توسعه مادي و رفاه و انباشت ثروت اقتصادي بگذارد نتيجه آن چيزي جز سرگشتگي انسانها ، زوال ارزش ها و هنجار ها و فرا غلتيدن جامعه در بحران هويت و ساير آفات و انحرافات اجتماعي نيست .

در كشور هاي در حال توسعه مثل ما عناصر مادي فرهنگ غرب به محيط كاملا ً سنتي آنها به سادگي انتقال يافته در حالي كه فرهنگ غير مادي، منحصر به فرد و غير قابل انتقال و محدود به زمان و مكان مي باشد.همين دوگانگي منشأ بسياري ازمشكلات جوامع به اصطلاح «شبه مدرن» جهان سوم است . اگر قرار باشد همراه علم و دانش فني غرب ،فرهنگ بهره گيري از دستاورد هاي آنها نيز وارد كشور شود آنگاه صحبت از استحاله فرهنگي ، و اخلاقي و زوال ارزشهاي بومي مطرح خواهد شد .

به گفته رنه ماهو ،توسعه زماني رخ مي دهد كه علم به فرهنگ تبديل شود و تعبيرآن اين است كه دستاورد هاي علمي زماني به صورت فرهنگ در مي آيند كه جامعه آنها را در خود هضم و جذب كند و يا به عبارتي به صورت الگو و شيوه زندگي در آيد و «نهادينه» شود و اين امر نيز ميسر نيست مگر اين كه پديده هاي نوين با فرهنگ و ارزش هاي جامعه همخواني وسازگاري  داشته باشد .

به قول داريوش آشوري ،ما تا وقتي مصرف كننده دستاورد هاي جهان توسعه يافته ايم غرب زده ايم وتازه ، زماني كه ماشين ها را توليد مي كنيم ماشين زده مي شويم . انسان جهان سومي شيفته تكنيك و دست آورد هاي تكنيكي است و براي علم نظري انگيزه جدي ندارد ،علم هم در دنياي ما غربي شده و همه رو به سوي انديشه هاي مدرن و پست مدرن آورده اند در حالي  كه با بستر هاي فرهنگي آن بيگانه اند و به تعبيري مي توان گفت كه جهان سوم يعني جهان از هم گسيخته ،انساني از خود بيگانه ، انساني كه همواره خود را با مدلي بيرون از خود مي سنجد و دست و پا ميزند تا مثل او شود .در واقع تكامل آگاهي  اجتماعي ما نامتوازن است .        

گر تو از فرهنگ خودماني به دور              بر تو سيلي ها زند هر دست زور

 

منبع :

کاظمی پور. شهلا .گردهمایی راهبرد ها و رویکرد ها ی ساماندهی فرهنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط حیدری  | 

 

 

 

 

 

 

امروز دو نفر از دانشجویان کلاس کنفرانسی در موردقرص های ترامادول و تحقیق میدانی که در این مورد تو  خوابگاه نواب و حضرت زینب داشتن رو تو کلاس جامعه شناسی پزشکی  ارائه دادن .

 بر خلاف کنفرانس های قبلی که اصلا دانشجویان کلاس تو کلاس سیر نمی کردن چه برسه به اینکه گوش کنن همه دانش جویان جذب شده بودن که گوش کنن وبدونن که این قرص ها چین.

 بیشتر از نصف دانشجویان حتی اسم این قرص به گوششون نخورده بود .

مصرف این دارو بین دانشجوها رو به افزایشه و غالبا هم جایگزین مواد مخدری که مصرف آن ممنوعه می شه . اما این قرص  عوارضش نه تنها کمتر از اونا نیست بلکه به مراتب سخت تره .

ترامادول، داروي مسكنيه كه بدون تجويز و نسخه پزشك تو داروخانه‌ها عرضه مي‌شه .

به دليل خاصيت نشئه‌‌آور اين دارو، آمار مصرف بي رويه و بدون تجويز پزشك بین جوونای ايراني رو به افزايشه .

این دارو به صورت قرص و كپسول 50 و 100 ميلي‌گرم و با نام تجاري بيومادول، ترامادول و آمادول تو بازارهاي دارويي ايران موجوده.. اين دارو به صورت خوراكي يا تزريقي برا درد‌هاي نسبتاً شديد حاد يا مزمن از قبيل درد‌هاي بعد از عمل جراحي و درد‌هاي سرطاني استفاده مي‌شه، اما خيلي از داروخانه ‌‌دارها مي‌گن شروع كارشون با فروش ترامادول همراهه و با فروش اون نيز به اتمام مي‌رسه!

شايع‌ترين عوارض؛سوزش سينه، تنگي نفس شديد، افت فشار خون و حتي مرگ در اثر تزريق در مجموعه گزارش‌ها ديده مي‌شه شايع‌ترين عوارض گزارش شده ناشي از مصرف ترامادول تهوع و استفراغ شديد و كاهش فشار خون بوده. ساير عوارض هم شامل عوارض سيستم عصبيه (سردرد و سرگيجه، افسردگي و تشنج خصوصاً در انواع تزريق وريدي)

ترامادول اثرات وابستگي و عوارضي شبيه به دارو‌هاي مخدر از قبيل سرگيجه، خواب آلودگي، يبوست، تعريق، خارش و در مواردي نادر كاهش فعاليت سيستم تنفس در بدن ايجاد مي‌كنه، به همين دليل با قطع ناگهاني ترامادول بعد از مصرف طولاني‌مدت اون، علائم ترك مرفين تو بدن مثل بي‌خوابي، تحريك‌پذيري، تشنج، لرزش، تهوع، استفراغ، درد عضلات و شكم و... ظاهر مي‌شه. اختلال تنفسي ايجاد شده توسط ترامادول كمتر از مرفينه ولي تو بيماراني كه اين دارو رو به طور تزريقي دريافت مي‌كنن، احتمال بروز اختلال تنفسي وجود داره. تو  بيماران با سابقه صرع و تشنج و بيماراني كه خطر بروز تشنج تو شون زیاده  (مواردي مانند تروماي سر يا سندرم قطع دارو و الكل) احتمال بروز تشنج با ترامادول افزايش می یابه.100 ميلي‌گرم ترامادول معادل 10 ميلي‌گرم مرفين خوراكيه.

عوارض ناشي از مصرف ترامادول

  • عوارض سيستم عصبي مرکزي:
    سرگيجه، سردرد، خواب آلودگي، تحريک دستگاه عصبي مرکزي، اضطراب، کاهش هوشياري، اختلال تعادل، سرخوشي، عصبي شدن، اختلال خواب، تشنج، ضعف.
  • عوارض قلبي عروقي:
    اتساع عروق
  • عوارض پوستي:
    خارش، تعريق بيش از حد، ضايعات جلدي
  • عوارض چشمي:
    اختلالات بينايي
  • عوارض گوارشي:
    تهوع، يبوست، استفراغ، سوءهاضمه، خشکي دهان، اسهال، درد شکم، بي‌اشتهايي، نفخ
  • عوارض ادراري و تناسلي:
    احتباس ادراري، تکرر ادرار، دفع پروتئين در ادرار، علائم يائسگي
  • عوارض خوني:
    کاهش سطح هموگلوبين
  • عوارض کبدي:
    افزايش سطح آنزيم‌هاي کبدي
  • عوارض تنفسي:
    دپرسيون تنفسي (مهار سيستم تنفسي(

اما کسی که شروع به مصرفش می کنه به عوارضش فکر نمی کنه بعد از اینکه به دامش افتاد بعد به فکر می یفته که ای وای چی شده .

ترامادول یه هیولای بی شاخ و دم دیگه است که این یکی رو معلوم نیست کی به جون جوونا انداخته .

فروش این دارو  بدون نسخه پزشك توسط داروخانه ها = خيانت به نسل آينده - از بين بردن شادابي اجتماع نمی دونم  آيا گوش شنوايي هست تا صداي خاموش جوانان ما را بشنود ...؟

آيا از مسئولين وزارت بهداشت كسي بر حال اين جوانان غصه نمي خورد...؟

 آيا خانواده ها بايستي همواره نگران باشند...؟( بعضیا به خیال خودشون جووناش ترک کردن آخه  اکثر کسایی که ترک می کنن بعد ش این مواد روی می یارن )

 استاد بعد از پایان ارائه دانشجوها گفت در حین گفتن گزارشاتون بغض گلومو گرفته بود به این فکر می کردم که ما در چه شرایطی درس می خواندیم و شما چه .

گفته شده که دانشجوها موقع امتحانا این قرص رو بیشتر مصرف می کنن چرا ؟ تا تا صبح بیدار بمونن و درس بخونن . اما نتیجه ؟

دولت که به قول خودش می خواد زمینه های اعتیاد رو از بین ببره چرا جلوی این یکی رو نمی گیره . مگه فقط هر چی از بیرون وارد شه مواد مخدره ؟

مسئولين ، بياييد به خاطر رضاي خدا براي جوانان وطنمان کاری کنیم .آیا همواره نتیجه راه حل نشان دادنتان از چاله به چاه افتادن است  ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ،گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم گفتند ، دیوانه است

دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم

(معلم شهید دکتر علی شریعتی )

معلم در کلام استاد مطهری :

معلم باید نیروی فکری متعلم را پرورش دهد و او را به سوی استقلال رهنمون کند . باید قوه ابتکار او را زنده کند ؛ یعنی در واقع کار معلم ،آتش گیره دادن است .فرق است میان تنوری که شما بخواهید آتش از بیرون بیاورید و در آن بریزید تا آن را داغ کنید و تنوری که در آن هیزم وچوب جمع است  و شما فقط آتش گیره از خارج می آورید و آنقدر زیر این چوب ها و هیزم ها قرار می دهید که اینها کم کم مشتعل می شوند .

معلمی هنر است ، هنر آموختن هر آنچه سالها با سعی و تلاش اندوخته است .معلمی عشقی الهی  و آسمانی است که پروردگار مهربان به انسان اعطا کرد تا با همت بلند خویش روشنایی شب های تار جهالت و نادانی باشد . معلمی ، مهری است که از روز ازل با گل آدمی سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانایی ، رهنمون شوند .به راستی که معلمی شغل نیست ،عشق است . روز معلم به عنوان روز تجلیل از ایثار گری و حماسه آفرینی صاحبان اندیشه و قلم باید مورد توجه همگان قرار گیرد و آحاد جامعه به ویژه دانش آموزان باید با بر پایی آیین هایی مقام معلم خود را گرامی بدارند در هر جامعه ای که قدر و شأن معلم به خوبی شناخته شده ودر جایگاه واقعی خود قرار دارد از دل آن جامعه افراد فرهیخته و متعهد و دلسوز بیرون خواهند آمد . با وجودی که در کشور ما همه جایگاه و نقش معلم و تاثیر گذاری او بر نسل جوان و آینده ساز مملکت را می دانند  ولی  متأسفانه به حقوق و شآن این قشر آن گونه که باید وشاید توجه نشده است . روزهای درس و مکتب فراموش ناشدنی اند حتی اگر چند سال از آن بگذرد . در میان روزهای  تحصیل ،روز معلم ویژگی خاصی دارد . هم برای معلمان عزیز است و هم برای دانش آموزان ،چون در این روز معمولا عواطف زیبایی رد و بدل می شود و گاه صحنه های بی نظیر خلق می شود . شنیدن خاطراتی از روز معلم قطعاً شنیدنی و خواندنی است .کودکانی که آمده اند تا با یاری معلمان عزیز الفبای زندگی را با «الف » آب و بهار شکوفایی را با «ب» بابا شروع کنند ،در این روز با چهره هایی خندان و گلهای رنگارنگ در دست ،دوان دوان به سوی دبستان می روند تا هر چه زودتر خود را به معلمشان رسانده و این روز بزرگ را به آنها تبریک بگویند . معلمی شغل انبیاست و نباید این قشر زحمت کش را از بیرون ارزیابی کرد و باید تمامی ابعاد یک معلم سنجیده شود .

اما چرا معلمان امروز که اندیشه های فردای این جامعه را بارور می کنند ، ناامیدند ؟

به راستی چرا فریاد معلم امروز هویدا شده است ؟

چرا به جای عملکرد های مفید ، دولت را در نگاه جامعه معلمان دروغگو جلوه می دهند  ؟

چطور ممکن است دولت محترم توان دست یابی به فناوری های علمی را داشته باشد ،اما نتواند حداقل معیشت فرهنگیان را تأمین کند ؟

چرا به جای عمل به وعده و وعید های داده شده معلمان باید شاهد عزل و نصب مدام وزیران باشند؟

چرا باید هر روز شاهد تغییرات نا هماهنگ و سازماندهی جدید کتاب های درسی از سوی متخصصینی که از کشور های خارجی برگشته اند باشند که در این زمینه غرب زدگی علمی خود بحران بزرگیست که دامن گیر جامعه امروز است ؟

چرا نظام آموزشی ایران که اقتباس شده از نظام آموزشی فرانسه است با تغییر اتی که در طول زمان در آن صورت گرفته نا هماهنگ با سایر نهاد های جامعه عمل می کند؟

معلم کسی است که می سوزد ومی سازد وبه او ترک دنیا می آموزند وخود سیم و زر می اندوزند. چنگال فقر و تنگدستی با تورم اقتصادی رو به رشد جامعه امروز ما بر پیکره این قشر همچنان فشار وارد می کند و آنان همچنان برای احیای حقوق پایمال شده خود پافشاری می کنند . هفته بزرگداشت مقام معلم فرصتی است تا حداقل سالی یک بار به بهانه سالگرد شهادت استاد مطهری ، نام معلمان و فرهنگیان در محافل و رسانه ها مطرح شود و هر کس از دید و سلیقه خود یادی  از این قشر شریف  نماید . هر چند این هفته با بیانی تمجید گونه از نقش و رسالت معلمان و از موضعی رسمی ، با برگزاری مراسماتی در شهرهای مختلف آغاز شده و با جملاتی اغراق آمیز در خصوص جایگاه معلمان و آموزش و پرورش و سخنرانی های کلیشه ای خاتمه می یابد ، اما هیچ گاه درد های پیدا و پنهان جامعه معلمان و مشکلات نظام آموزشی که در آن درگیر هستند به صورت جدی آسیب شناسی نشده و تبعات هولناک این غفلت و صدمات ناشی از آن مورد وا کاوی قرار نگرفته است . با توجه به پیام رهبر انقلاب اسلامی مبنی بر سال نوآوری و شکوفایی امیدوارم با برنامه ریزی های درست و به قول وزیر محترم آموزش و پرورش با تعریف های کار ساز برای اصول بنیادی ، نظام آموزشی را متناسب با جامعه امروز ما ،سامان دهند و به جای ایجاد فشار و تقبل قشر معلمان به سکوت ،شاهد عملکرد های موثری برای بهبود اوضاع آنها باشیم و آنها نیز بدون مشغولیت های ذهنی در شکوفایی استعداد های نسل جدید کوشا باشند تا به تولید علم با پشتوانه محکم برای آینده این جامعه منجر شود .

هفته معلم و روز معلم را که روز بزرگداشت شهادت بزرگ معلم انقلاب ،استاد شهید، مرتضی  مطهری است به همه معلمان ، جامعه فرهنگیان بالاخص به پدرم تبریک و تهنیت می گویم .

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط حیدری  | 

 

فصل فصله کار و تلاشه، مخصوصا اوج زمان کار،برا کشاورزا ست . وزمان آشکارشدن گونه ای دیگر از یاریگریهای سنتی .

 این روزا تو رشت کلمه یاور رو زیاد از دهن کشاورزا می شنوم .نا گفته نمونه که مردم رشت به جای همیاری و دگریاری لفظ یاور رو به کار می برن .

 با این که این نوع یاریگری برا کمک با عوض هم به کار می ره و مردم به جاش برا همدیگه کار می کنند (به قول رشتیا نوعی عوض دکش تو کاره )ولی با این حال همه دوست دارن که مردم بهشون یاور بدن .البته تا سعی دارن تو زمان بیکاریشون به دوست وآشناهاشون یاور می دن تا اونا تو زمانی که به کارگر احتیاج دارن به دادشون برسن .به نوعی می شه گفت مثل مبادله پایاپایه . اما مردم مثل این که از این مبادله بیشتر لذت می برن تا مبادله ای که پای پول در میون باشه ولی اگه خوب نگاه کنن می بینن که فرقی باهم نداره فقط انگار تو عصر مدرنیته رابطه ها برطبق قدیم باشه براشون لذت بخش تره . کاشت و داشت و برداشت برنج ( که محصول اصلی گیلان است ) مراحلی داره .که تو هر کدومش هنوزم که هنوزه می شه نمونه هایی از این یاریگری ها رو دید . مثلا برا شخم زدن زمین ،آب گیری زمین ( که تقسیم آب صورت می گیره )سبز کردن تخم برنج ، کاشتن آن و کودپاشی و ( وجین ،دوباره )... هر کدوم از این ها رو اگه بخوایم دربیاریم نمونه های بیشماری از یاریگری یافت می شه که قواعد خاص و منسجمی هم درونش نهفته است تو بحر این قواعد و رسوم رفتن نشون می ده که مردم زمان قدیم و یا روستایی اونطور که تصور می شه ساده نبودند . طراحی کردن این قواعد خودش مغزی می خواد که فکر نکنم انسانهای مدرن بتونن از پسش بر بیان .

نکته جالب توجه برا من تو گیر و دار کاراو، تقسیم کار جنسیتیه که صورت می گیره .طبق معمول بیشتر کارا به دوش زناست مرداهم چون آقای خونن چماق بدست و غر زن قضیه که چرا اینو این طوری انجام دادی باید اون طوری کار می کردی و خلاصه این که بد نیست بدونین برنجایی که نوش جان می کنید نتیجه کار و تلاش بی وقفه زناست . اونا که صبح تا شب و از شب تا صبح پاهاشون تو آبه تا شاید بتونن خودشون گلیم خودشون رو از آب بکشن . اما هر چقدر بیشتر کار می کردن می دیدن که عقب تر می مونن . به عبارتی تا موقعی که پشت مردن و مرد هم جلو شون حرکت می کنه کار و تلاش برا اوناست و غر و فر و لوتی بازی برا مردا .اما نه این که اونا کاری نمی کنن فقط منظورم این بود که تو این مورد هم کار زنا نادیده گرفته شده و یا اصلا به حساب نیومده .

اما امروزه کشاورزی هم تغییر کرده . منظور من نیروی کارشه .که بیشتر متشکل از افراد سن بالاست و اگه بخوایم بر طبق تقسیم بندی بگیم بازنشته هاست .

 اما امروزه چه بلایی به سر کشاورزی اومده؟ الان دیگه نسل جوون خیلی تمایل ندارن که برن تو زمین و کار کنن مخصوصا دخترا که هیچ جور راضی نمی شن .

کشاورزای قدیمی موندن و زمینایی که داره مثل روابط آدم ها تیکه پاره می شه دیگر آدم ها به دنبال کار نمی روند بلکه منتظرند که این کلمه ای که خودشان خلقش کرده اند به دنبالشان بیاید .

اما قدیمی ها مثل قبل فکر می کنن . شعارشان مثل همیشه =کار، کار، کار . خواب زود شب و بیدار شدن کله سحر . اما جدیدیا =روزشان شب شده و شبشان روز .

راست می گویند که زمانه برعکس شده اینجاست که این دونسل حتی زبان همدیگر را هم نمی فهمند . همدیگر را درک نمی کنند .

اما به راستی مشکل از کجاست ؟ چرا اینقدر فاصله بین این دو نسل افتاده ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

HappyHappyHappyHappy