آزاده جعفري دانشجوي رشته انسان شناسي دانشگاه مازندران كنار رود راين نشسته و دلش براي ايران تنگ شده . اگه دلتون مي خواهد بدونيد دلش براي چي ايران تنگ شده نوشته زير رو بخونيد .

هر وقت که به یاد ایران می افتم به کنار راین می يام و با دیدن اون کمی آرامش می گیرم.
اما امروز وقتی به اون نگاه می کنم ، بیشتر احساس دلتنگی می کنم . نمی دانم چرا امروز دلم گرفته است . وقتی امروز بهش نگاه می کنم ، فکر می کنم برام یه همزبون شده و من می تونم درد دلم را براش بگم. با دیدن اون یه حس دیگه ای پیدا کردم . به یاد تالار محله خودم افتادم . اشک در چشمانم حلقه زده است و می خوام گریه کنم تا راین اشک چشمانم را به طرف رودخونه محله خودم ببره و با صدای خروشانش به مردم محله ام بگه که چقدر دلم براشون تنگ شده.
دلم برای روستام تنگ شد . روستای کوچکی که با جنگل های اطراف ، رودخونه و ریل راه آهن زیباییش وصف نشدنیه.
رودخونه محله ام چقدر زیباست . رودی که اطراف اون زمین شالیزاریه . دلم برای اون روزها تنگ شد . برای روزهایی که کشاورز های محل با پل چوبی کوچکی که بر روی اون درست کرده بودند به زمین شالیزاری می رفتند. احساس می کنم پدرم ، مادرم ، پدر برزرگ و مادربزرگ را می بینم که هر کدوم تو زمین شالیزاری دارن کاری انجام می دهند. پدربزرگ که با تیلر و گاو آهن زمین را شخم می زنه ، پدر که با بیل مرزها را درست می کنه، مادر و مادربزرگ که زمین و خزونه را آماده می کنن.
به یاد غروب هایی افتادم که پدربزرگ به تنهایی برای شب پایی به زمین شالیزاری می رفت و با وجود این که در روز خسته بود باز هم در شب برای این که گرازها به زمین حمله نکنن به زمین شالیزاری می رفت.
یادش بخیر روزهای نشا و وجین و درو که به زمین شالیزاری می رفتیم . چقدر موقع درو شیرینه وقتی دسته های برنج را درو می کنی تمام خستگی ها از تنت بیرون می ره.
به یاد آداب و رسوم محله ام افتادم. عید نوروز، عید غدیر، شب 13آبان ، عید ماه 26(28 تیر).
وقتی غروب 13 آبان می شد تو خونه منتظر می موندیم تا بچه های محل که چهره شون رو پوشوندن به خونه مون بیان و به اون ها میوه و شکلات بدیم. رسم محل بود که تو این شب بچه ها و جوون ها چهرشون رو بپوشونن و به خونه اهالی محل برن. صاحبخونه هم باید به اونا میوه ، گردو و... میداد. بیشتر سالها تو این شب به خونه پدربزرگ می رفتیم و همه بچه ها با هم جمع می شدیم و همه با هم منتظرشون می موندیم.
دلم برای 26 عید ماه تنگ شد . روزی که همه اهالی محل در بالای امامزاده جمع می شدیم . همه دوستان و فامیل ها همدیگه رو تو این روز می دیدیم.
یادش بخیر روزهای عید. قبل از عید به هر خونه ای که می رفتی ، مشغول خونه تکونی بودند . بچه ها هم وقتی لباس عید می پوشیدن احساس غرور می کردن و فکر می کردن با اومدن عید بزرگتر شدن. به خصوص پسر ها که انتظار داشتن وقتی لباس نو پوشیدن همه به اون ها مرد بگن.
روز عید به هر خونه ای که می رفتی سفره ای پهن بود و علاوه بر میوه و شیرینی عید ، نان سنتی محل یه مزه دیگه ای داشت. چقدر شیرین بود وقتی که روز عید همه فامیل در خونه پدربزرگ که بزرگ فامیل بود، جمع می شدیم . و بعد از اون به صورت دسته دسته و گروه بزرگ به خونه همدیگه می رفتیم.
دلم برای روز های محرم و رمضان تنگ شد . روز های محرم که خیابون ها و محل پر از دسته های عزادار بود و همه اهالی محل عزادار بودن . شب ها همه تو مسجد و حسینیه جمع می شدن
ماه رمضان فراموش نشدنیه. وقتی که غروب قبل از افطار کنار سفره افطار می نشستی و صدای ربنا در محله و خونه می پیچید ، تمام خستگی روز از تنت بیرون می رفت. چقدر دلم می خواد الان صدای ربنا کنار این رود پخش بشه و من یه بار دیگه اون صدا رو بشنوم.
به یاد عید فطرمون افتادم . روزی که صبح زود همه اهالی محله برای خوندن نماز عید فطر به مسجد محل می رفتیم . دلم می خواد اون جا بودم و با مردم محله ام به امامزاده محل می رفتم و چون می دونم اون روز همه دوستانم ، فامیل هایم و به خصوص پدر و مادر و قبرادرانم آن جا جمع اند.
دوستانم که تموم دوران کودکی ام رو با اون ها گذروندم . چقدر دوران مدرسه شیرین بود . وقتی که صبح ها با هم به مدرسه می رفتیم و تو راه مدرسه شعر و آواز می خوندیم تا خستگی مسیر طولانی مدرسه رو احساس نکنیم.دلم برای شب یلدا تنگ شد . شب سرد زمستون ، که همه اعضای خونواده تو خونه پدربزرگ جمع می شدیم . دلم برای فال حافظ شب یلدا تنگ شد.
چقدر دلم می خواد الان تو کوچه مون بودم . کوچه ای که وقتی روز می شد بعد از تعطیلی مدرسه پر از بچه های کوچه بود . پسر و دختر با هم به کوچه می رفتیم و با هم بازی می کردیم . بازی لی لی ، وسطی و چشم بندی و... گاهی هم مسابقه می ذاشتیم . نمی دونم پایا الان بچه های کوچه مون هستند یا این که از اون جا رفتن ؟ اما خوشا به حالشان که وقتی به کوچه نگاه می کنن ، یاد و. خاطره دوران کودکی براشون زنده می شه.
دلم برای عروسی های محله مون تنگ شد . وقتی تو محل یه عروسی بود ، همه مردم محل شاد بودن و صدای شاد باش و ساز سنتی تو محله می پیچید.
دلم برای خرجی بار برون ، حنابندون ، چمدان برون و مبارک باد و... تنگ شد.
ببین رود راین که ما چه رسم های جالبی داریم. می خوام یه سوال ازت بپرسم چرا این جا این طوری نیست ؟ آیا تو هم تا به حال به یاد محله ات افتادی؟ من که خیلی دلم می خواد الان تو محله و کشورم بودم.و بهار ، تابستون ، پاییز و زمستون رو می دیدم. بهار را با شکوفه های زیبایش،تابستون رو با سبزی جنگل ها و میوه ها و گرمایش، پاییز رو با خش خش برگ هاش و زمستون رو با برف سفیدش می دیدم.
گفتم بهار به یاد بارون بهاری افتادم که درست موقع نشا شدت می گرفت . بچه های محل چون دلشون به حال مادر و خونوادشون می سوخت و می دیدن تو روز های بارونی به نشا میرن ، با هم جمع می شدن و به خونه اهالی محل می رفتن و مردم هم به اون ها برنج می دادن . بعد این برنج ها رو جمع میکردن و غذا می پختن و بعد ته دیگ برنج را توچاله ای دفن می کردن . چون فکر می کردن با این کارشون بارون قطع می شه.
رود راین ازت ممنونم که به درد دلم گوش دادی . و باعث شدی که من به یاد محله ام بیفتم . روستای دوست داشتنی ام . من هم بهت قول میدم که وقتی به محله ام رفتم، روزی به کنار تالار برم و درباره تو براش صحبت کنم و برای تو هم احساس دلتنگی کنم. و سلامت رو به تالار و مردم محله ام برسونم.
( شما اگر اونجا بودید دلتان برای چی تنگ می شد ؟)
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط نیک بخت
|

لوگوی وبلاگ ما :

