تبليغاتX
(روزنه ای برای یک انسان شناس) - تجربه سفر علمی به تهران و نمایشگاه کتاب آن

(روزنه ای برای یک انسان شناس)

انسان شناسی.علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است. اریک ولف

ساعت چهار روز پنجشنبه، روزی که دانشجویان دختر دانشگاه مازندران عازم نمایشگاه کتاب به سمت تهران می شدند . بعد از این که بیدار شدم و کمی روی تختم نشستم تا چشمانم در آن تاریکی اطراف را ببیند ، صدای دل انگیز اذان صبح  به گوش رسید ،بعد از خواندن نماز آماده رفتن شدم و برای این که آرامش خواب دوستانم را بر هم نزنم از اتاق به آرامی خارج شدم  در همان حین دوستم از اتاق کناری برای بیدار کردنم می آمد که از آمادگی من تعجب کرد به هر حال او نیز آماده رفتن بود و با هم به راه افتادیم که ناگهان برق خوابگاه و بعد از چند لحظه آب قطع شد . اما زمانی که به در خروجی رسیدیم جمعیت عظیمی از دانشجویان از رشته های مختلف در آنجا تجمع کرده بودند .

دانشجویان ، به تفکیک رشته ها و گروه های مختلف صنفی ، بسیج ودانشجویان دانشکده ها به ترتیب به طرف اتوبوس هایشان هدایت شدند من که نه جز اسامی انتخاب شده از سوی شورای صنفی دانشکده خودمان بودم و تنها دلخوشی ام به برنامه انجمن بود که آن هم  در آخرین ثانیه ها به ناامیدی تبدیل شد  تصمیم گرفتم بدون نام نویسی و به نصیحت دوستم که از دانشجویان رشته حسابداری بود و می گفت بسیاری از کسانی که نام نویسی کردند از رفتن به این نمایشگاه پشیمان می شوند و یا خواب می مانند و به من اطمینان داد که صندلی خالی برای من پیدا می شود من هم به به نصیحتش با او همراه شدم تا برای اولین بار سفری به شهر تهران داشته باشم و از نمایشگاه کتاب آن نیز دیدن کنم این شد که از خواب شیرین گذشتیم و نماز صبح راهم قضا نخواندیم .

در ابتدای حرکت  دانشجویان رشته های علوم اقتصادی و اداری که شامل رشته های مدیریت  ، حسابداری و اقتصاد می شدند از این که از آنها هزینه اضافه دریافت شده بود و بر عکس سایر رشته ها سرویس های دانشگاه را که به قول خودشان از رده خارج بودند در اختیارشان قرار دادند ناراحت شده و داد اعتراض سر دادند به همین خاطر اتوبوس ما آخرین اتوبوسی بود که از بابلسر به سمت تهران حرکت کرد ومن نیز با دادن هزینه مثل بقیه دانشجویان خیلی راحت و بدون دردسر با آنها همراه شدم خلاف آن چیزی که خودم تصور می کردم .هنگام سوار شدن تمام حواسم پیش دوستانی بود که خواهان این سفر بودن و واقعا ً به این سفر احتیاج داشتند تا از آن استفاده علمی ببرند چون خیلی از اتوبوس هایی که حرکت می کردند 3 الی 4 صندلی خالی داشتند. به هر حال این را هم می توان به حساب برنامه ریزی های نا معقول مسئولان گذاشت .

از ابتدا که ماشین شروع به حرکت کرد دانشجویان محترم از کمک راننده خواستند تا برایشان  سیستم ماشین را روشن کند و چشمتان روز بد نبیند تا خود تهران روانمان را با ترانه های جور واجور سمباده کشیدند . حالا ترانه ها به کنار صدای دست و فریاد  خانم ها مرا به یاد مجالس عروسی که خانواده داماد به همراه خویشاوندانش با هلهله و کلکله به طرف خانه عروس می رود ،  می انداخت تا یک سفر علمی در شان دانشجویانی که  به قول خودشان برای خرید منابع امتحانی ارشد راهی این سفر شده بودند ، ولی مثل این که هدف های دیگری در تاروپود مغزشان رخنه کرده بود .راستش را بخواهید همان هنگام بود که از عازم شدن به این سفر پشیمان شده بودم اما از هر چه که بگذریم از خواب شیرین نمی توان گذشت ومن هم که به این دست بساط ها در خوابگاه دانشجویی عادت داشتم با کمال آرامش در خواب فرو رفتم .

از رودهن به بعد بیدار بودم دیگر کمتر خانه ای را می شد تک واحدی دید . کم کم به تهران نزدیک می شدیم . ساختمانها آنقدر بلند بودند که سقفشان مشخص نبود .ساختمان های زیادی با ریختی یکنواخت  چفت هم و یا پشت به پشت هم تا دل کوه ها بالا رفته بودند و هیچ کدام سقف شیروانی نداشتند همه طبقات ساختمان ها مثل قوطی های کبریتی که روی هم  چیده شده باشند چشم ها را به خود خیره می کرد ، حتی تصور زندگی در چنین ساختمان هایی هم نفسم را در سینه حبس می کند همه چیز خشک وبی روح بود . ترافیک زیادی بود جالب این بود که توی این همه ماشین یه ماشین مدل پایین دیده نمی شد دیگه آخرش یه پیکان اونم تازه  صفر کیلومتر بود .

هوا خشک وسخت بود اما رطوبتی در کار نبود . گلو خشک و لبها ترکیده و منتظر یک قطره آب بود اما متأسفانه آب هم جیره بندی شده بود و ما سرگردان در خیابان های شهر تهران می چرخیدیم .از آنجا که راننده و راهنما هیچکدام راه رسیدن به مکان نمایشگاه که همان مصلای تهران بود را نمی دانستند مجبور شدیم از عابرانی که در خیابان می دیدیم کمک بخواهیم چون بقیه اتوبوس ها 2 ساعت قبل از ما به مقصد رسیده بودند جالب این جا بود که هر کدام از عابران  مارا به سمتی مخالف نظر دیگری هدایت می کرد و ما در آدرس های اشتباهی که عابران داده بودند به دور خودمان می چرخیدیم که با راهنمایی های پلیس و آشنایان یکی از دانشجویان مسیر را پیدا کردیم . از شیشه ماشین وقتی به آدم های بیرون نگاه می کردی انگار همه شان مجسمه بودند ،خشک وبی روح و بی احساس فقط نگاهشان به جلو بود و توجهی به همدیگر نداشتند رنگ ساختمان ها هم رنگ کوه ها بود دیوار ها همه به رنگ خاک ،اما بعضی آنقدر دود گرفته بودند که سیاه شده بودند و ساختمان های خیلی قدیمی هم آجری بودند و ساختمانهای جدید سنگ کاری شده و از بیرون نمای شيكي داشتند.

ساعت 5/1بود که به نمایشگاه رسیدیم .جمعیتی عظیم در حال رفت و آمد بودند و هر یک از افرادی که خارج می شدند کتاب های زیادی به همراه داشتند . ابتدای ورودی مصلا شبیه پارک بود محل قرار دوستا ن و آشنایی ودیدار دختران و پسران و صحنه های عاشقانه ، پناهگاهی برای بازدیدکنندگان خسته تا زیر سایه درختان فراغتی حاصل کنند . بعد از گرفتن نقشه راهنما که بسیار کلی بود و چیز خاصی را برای کسی که دفعه اولش بود به آنجا می رفت ، نشان نمی داد به قسمت اطلاعات کتاب و ناشران رسیدیم در آن قسمت با دادن نام کتاب ها ناشران آنها را برای افراد مشخص می کردند تا خرید کتاب برایشان آسان شود .چون غرفه بندی نمایشگاه بر اساس ناشران محصولات فرهنگی صورت گرفته بود .

بعد از آن به محوطه غرفه بندی شده رسیدیم در یک لحظه دوستانم را در لا به لای جمعیت گم کردم . به مسیر خود ادامه دادم غرفه های کودکان دنیای جدایی بود که شاید جمعیتی بیشتر از سایرین به خود اختصاص داده بود .

هر راهرویی با نام یکی از ناشران شروع می شد و در طول وعرض راهروها پوستر هایی از ناشرانی که در هر یک از آنها مستقر بودند ،مشخص شده بود وبرای خرید کتاب  فقط کافی بودتا نام ناشر آن را بدانی و با توجه به راهنماها غرفه مربوط به آن را پیدا کنید و البته غرفه های ناشرانی عمومی و دانشگاهی نیز از هم تفکیک شده بودند . تا چشم کار می کرد غرفه و کتاب و آدم بود . آدم ها یا به دور خود می چرخیدند یا به دنبال همدیگر و یا به دنبال کتاب ، به هر حال هر کس به کاری مشغول بود وقتی به جمعیت نگاه می کردی سرت گیج می رفت و در آن حال ترجیح دادم بنشینم و به هنر نمایی نقش ونگار های سقف مصلا خیره شوم تا در آن جمعیت به این سو وآن سو روم .در میان آن همه جمعیت ناگهان چهره اشنایی به ذهنم رسید بله درست بود آقای داداشی مسئول سابق قسمت آموزش علوم اجتماعی ، ایشان مرا به سمت ناشران دانشگاهی  که در انتهای راه روبود راهنمایی کرد .مثل این که من تا آن زمان در حال پرسه زدن در قسمت ناشران عمومی بودم با خداحافظی از او جداشدم اما دیگر توان حرکت نداشتم وغرق در رفتار و ظواهر متفاوت آدم ها مانده بودم هر نوع آدمی که بخواهی پیدا می شد .از خانم ها و آقایان مذهبی گرفته که خود نگهدار بودند و خیلی مراعات می کردند تا آنهایی که برای سرگرمی و اذیت کردن دیگران آمده بودند اما جالب تر از همه  انگار دیگر محرم و نامحرم نداشتیم هر چه قدر کیفم را در مقابلم قرار می دادم تا از برخورد ها جلوگیری کنم بازم کار ساز نبود فشار جمعیت آنچنان سنگین بود که مردم را وادار به نشستن بر روی سکو های سالن می کرد .خلاصه بعد از متوجه شدن راه ورسم خرید 2 ساعتی بیشتر طول نکشید تا به بسیاری از نشر ها سر زدم من که چندان قصد خرید کتاب نداشتم به بسیاری از نمایشگاه های کوچک که در همان فضا به راه انداخته شده بود رفتم و از همه آنها دیدن کردم واقعاً جالب و دیدنی بودند .چه کتابهایی و چه قدر گران که قابل مقایسه با کتاب های خارجی نیستند . حتی از لحاظ حجم و نوع طراحی و صحافی وقتی یک کتاب اورجینال لاتین را در دست می گیری و چاپ ایرانی آن را واقعا ً تفاوت را احساس می کنیم .از همه ای اینها که بگذریم این همه ناشر با این همه کالاهای فرهنگی متفاوت از کتاب و ابزار های آموزشی و تفریحی به شکل های متفاوت نوشتاری ، تصویری و... در یک جا جمع شدند و واقعا ً ظلم بزرگی است در حق سایر استان ها به گمانم سفر ما از مازندران تا تهران 4الی 5  ساعت به طول انجامید اما کسی که از اصفهان ،شیراز ، زاهدان ، خوزستان ،بندر عباس و سایر استان های جنوبی کشور  راهی تهران و این نمایشگاه می شود برای رسیدن و استفاده ازچنین امکاناتی باید خستگی و هذینه سنگینی را بپردازد که واقعا ً انصاف نیست . ای کاش چنین نمایشگاهی در سایر استان های کشور به خصوص استانها ی جنوبی که امکانش رادارند مثل اصفهان و شیراز هم برگزار می شد . به هر حال تجربه این سفر برای من تجربه شیرین و به یاد ماندنی بود .

ساعت 5/6 بعداز ظهر بود که از راهروی زیرزمینی ترمینال گذشتیم و در آن سوی خیابان سوار اتوبوس شدیم مسئله جالب دیگر این بود که راه خروج از تهران به سمت مازندران را نمی دانستیم و ماشین در حال حرکت به سمت غرب تهران به پیش می رفت تا این که بستگان یکی از دانشجویان به کمکمان آمد و مسیر را به ما نشان داد وقتی بیدار شدم ساعت 5/2 نیمه شب بود و ما کنار در ورودی خوابگاه پیاده وبا کوله باری از تجربه به اتاق هایمان روانه شدیم .   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط حیدری  |